در اينكه مقام عشق را از مقام عقل بالاتر بردهاند ، شكى نيست . به قول حافظ :
« جناب عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است » . ولى در مرحلهء تحقير عقل گاهى تا حد افراط هم جلو رفتهاند ؛ يعنى اساساً تفكر و تعقل و منطق و استدلال و برهان را سخت بىاعتبار معرفى كردهاند ، تا آنجا كه آن را « حجاب اكبر » هم ناميدهاند و گاهى در حيرت فرو رفتهاند اگر ديدهاند حكيمى به جايى رسيده است .
در اين زمينه داستان معروفى است كه در كتابها نوشتهاند . بوعلى سينا ، اين حكيم بسيار بزرگ مشّائى و عقلى و خشك ، با يك عارف بسيار مهم و بزرگ يعنى ابوسعيد ابوالخير معاصر بوده است « 1 » . بوعلى در همان مولَدش يعنى نواحى ماوراء النهر و بلخ و بخارا بود ولى بعد ، از ترس سلطان محمود مجبور شد فرار كند ، چون سلطان محمود مىخواست او را به درگاه خود ببرد و بوعلى نمىخواست برود .
بوعلى به نيشابور آمد و در آنجا با ابوسعيد ابوالخير ملاقات كرد . نوشتهاند ايندو سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و حرفهايشان را با يكديگر مىزدند و جز براى نماز جماعت بيرون نمىآمدند . بعد كه از هم جدا شدند ، از بوعلى پرسيدند :
بوسعيد را چگونه ديدى ؟ گفت : آنچه ما مىدانيم او مىبيند . از بوسعيد پرسيدند :
بوعلى را چگونه ديدى ؟ گفت : هرجا كه ما رفتيم ، اين كور با عصاى خودش دنبال ما آمد .
عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كردهاند . حرف من اين است : ما اگر منطق قرآن را در يك طرف و منطق عرفان را در باب عقل در طرف ديگر بگذاريم ، اينها با يكديگر خوب نمىخوانند . قرآن خيلى بيشتر از عرفان براى عقل احترام و ارزش قائل است و روى عقل و تفكر و حتى استدلالهاى خالص عقلى تكيه كرده است .
تمام عرفا اعم از شيعه و سنى سلسلهء خود را منتهى به على عليه السلام مىكنند « 2 » حتى در ميان متعصب ترين سنيها ، آخر سلسلهء عرفان منتهى به على عليه السلام مىشود .
مىگويند در اين شصت هفتاد سلسلهاى كه دارند ، فقط يك سلسله هستند كه خود را منتهى به ابوبكر مىكنند ؛ بقيه ، همه خود را به على عليه السلام منتهى مىكنند . على عليه السلام كه عرفا او را قطب العارفين مىدانند ، در نهج البلاغه آن مخّ عرفان - كه به قول
هامش
( 1 ) بوعلى سينا در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم مىزيسته و وفاتش در سال 428 بوده است .
( 2 ) حال ، من به راست يا دروغ بودن اين حرف كارى ندارم .