شده ، ابزارى براى عقل است . حافظه و قوّهء خيال و قوّهء واهمه و هر قوّه و نيرو و استعدادى كه در ما وجود دارد ، همه وسيلههايى براى ذات ما هستند ، و ذات ما همان عقل است .
آيا ما مىتوانيم تأييدى براى اين مطلب از اسلام پيدا كنيم ؟ نه . ما براى اين مطلب كه انسان جوهرش فقط عقل باشد و بس ، نمىتوانيم از اسلام تأييدى بياوريم . اسلام آن نظريههاى ديگر را تأييد مىكند كه عقل را يك شاخه از وجود انسان مىداند ، نه تمام وجود و هستى انسان .
سراغ مطلب سوم مىرويم . معمولًا كتب فلسفى ما « 1 » ايمان اسلامى را فقط به شناخت ، تفسير مىكنند . مىگويند : ايمان در اسلام يعنى شناخت و بس ؛ ايمان به خدا يعنى شناخت خدا ، ايمان به پيغمبر يعنى شناخت پيغمبر ، ايمان به ملائك يعنى شناخت ملائك ، ايمان به يوم الاخر ( معاد ) يعنى شناخت معاد ، و هركجا كه در قرآن « ايمان » آمده است معنايش معرفت و شناخت است و غير از اين چيزى نيست .
اين مطلب به هيچ وجه با آنچه كه اسلام مىگويد قابل انطباق نيست . در اسلام ، « ايمان » حقيقتى است بيش از شناخت .
شناختن همان دانستن است . كسى كه آب شناس است ، آب را مىشناسد همچنان كه يك ستاره شناس ستارهها را مىشناسد ، يك جامعه شناس جامعه را مىشناسد ، يك روان شناس روان را مىشناسد ، يك حيوان شناس حيوان را مىشناسد . « مىشناسد » يعنى چه ؟ يعنى نسبت به آن روشن است ، آن را درك مىكند . آيا « ايمان » در قرآن يعنى فقط « شناخت » ؟ ايمان به خدا يعنى فقط خدا را درك كردن ؟ نه ، درست است كه شناخت ركن ايمان است ، جزء ايمان است و ايمانِ بدون شناخت ايمان نيست ، ولى شناختِ تنها هم ايمان نيست . ايمان گرايش است ، تسليم است . در ايمان عنصر گرايش ، عنصر تسليم ، عنصر خضوع و عنصر علاقه و محبت هم خوابيده است ولى در شناخت ، ديگر مسئلهء گرايش مطرح نيست . اگر يك نفر ستاره شناس است ، معنايش اين نيست كه به ستاره گرايشى هم دارد ؛ بلكه ستاره را مىشناسد . اگر يك نفر معدن شناس يا آب شناس است ، معنايش اين نيست
هامش
( 1 ) حتى ملاصدرا كه تا اندازهاى ذوق عرفا را هم در فلسفه وارد كرده است ، مع ذلك اين مطلب در كلماتش هست .