تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
روايت كرده‌اند : روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در وقت بين الطلوعين سراغ اصحاب صفّه رفت ( پيامبر ، زياد سراغ اصحاب صفه مىرفت ) . در اين ميان ، چشمش به جوانى افتاد . ديد اين جوان يك حالت غير عادى دارد : دارد تلوتلو مىخورد ، چشمهايش در كاسهء سر فرو رفته است و رنگش رنگ عادى نيست . جلو رفت و فرمود : كَيْفَ اصْبَحْتَ ؟ [ چگونه صبح كرده‌اى ؟ ] عرض كرد : اصْبَحْتُ موقِناً يا رَسولَ اللَّه‌در حالى صبح كرده‌ام كه اهل يقينم ؛ يعنى آنچه تو با زبان خودت از راه گوش به ما گفته‌اى ، من اكنون از راه بصيرت مىبينم . پيغمبر مىخواست يك مقدار حرف از او بكشد ، فرمود : هرچيزى علامتى دارد ؛ تو كه ادعا مىكنى اهل يقين هستى ، علامت يقين تو چيست ؟ ما عَلامَةُ يَقينِكَ ؟ عرض كرد : انَّ يَقينى يا رَسولَ اللَّهِ هُوَ الَّذى احْزَنَنى وَ اسْهَرَ لَيْلى وَ اظْمَأَ هَواجِرى علامت يقين من اين است كه روزها مرا تشنه مىدارد و شبها بىخواب ، يعنى اين روزه‌هاى روز و شب زنده دارىها علامت يقين است ؛ يقين من نمىگذارد كه شب سر به بستر بگذارم ، يقين من نمىگذارد كه حتى يك روز مفطر باشم . فرمود : اين كافى نيست ، بيش از اين بگو ، علامت بيشترى از تو مىخواهم . عرض كرد : يا رسول اللَّه ! الآن كه در اين دنيا هستم ، درست مثل اين است كه آن دنيا را مىبينم و صداهاى آنجا را مىشنوم ؛ صداى اهل بهشت را از بهشت و صداى اهل جهنم را از جهنم مىشنوم « 1 » ؛ يا رسول اللَّه ! اگر به من اجازه دهى ، اصحاب را الآن يك يك معرفى كنم كه كداميك بهشتى و كداميك جهنمىاند . فرمود : سكوت ! ديگر حرف نزن
گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت‌اى رفيق باصفا
گفت عبداً موقنا باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان‌گر شكفت
گفت تشنه بوده‌ام من روزها * شب نخفتستم ز عشق و سوزها
گفت از اين ره كو رهاوردى بيار * در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان
هين بگويم يا فرو بندم نفس * لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
بعد پيغمبر به او فرمود : جوان ! آرزويت چيست ؟ چه آرزويى دارى ؟ عرض كرد : يا رسول اللَّه ! شهادت در راه خدا .
هامش
( 1 ) چون بهشت و جهنم ، الآن مخلوقند .