تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
نفس مىشمارى . مرد كنّاس دست از كار ، كوتاه و زبان بر وى دراز كرده ، گفت : « در عالم همت ، نان از شغل خسيس خوردن به كه بار منت رئيس بردن » . بوعلى غرق عرق شد و با شتاب تمام گذشت « 1 » بوعلى ديد منطقى است كه جواب ندارد ، واقعيتى است . در منطق حيوانى و خاكى معنى ندارد كه انسان ، مرغ و پلو و اسب و كنيز و غلام و برو بيا را رها كند و بيايد كنّاسى كند و بعد ، از آزادى و آزادگى سخن براند . آزادى و آزادگى چيست ؟ مگر يك چيز محسوس و ملموس است ؟ نه ، محسوس و ملموس نيست . ولى براى وجدان عالى بشر ، آزادى آنقدر ارزش دارد كه كنّاسى را بر اسارت ترجيح مىدهد . آزادى واقعاً يك ارزش بزرگ است . گاهى انسان مىبيند در بعضى از جوامع ، اين ارزش به كلى فراموش شده . ولى يك وقت هم مىبيند اين حس در بشر بيدار مىشود . بعضى افراد مىگويند بشريت و بشر يعنى آزادى ، و غير از آزادى ارزش ديگرى وجود ندارد ؛ يعنى مىخواهند تمام ارزشها را در اين يك ارزش كه نامش آزادى است محو كنند . [ آزادى ، تنها ارزش نيست . ] ارزش ديگر عدالت است ، ارزش ديگر حكمت است ، ارزش ديگر عرفان است و چيزهاى ديگر .

4 . عشق

. گاهى عشق - مثل آنچه كه در عرفان و تصوف و در غزليات عرفانى ما هست - تنها ارزش انسانى مىشود : « جلوه‌اى كرد رخش ديد ملك عشق نداشت » و يا :
فرشته عشق نداند كه چيست ، قصه مخوان * بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز « 2 »
ديگر ، تمام ارزشهاى ديگر حتى عقل [ ناديده گرفته مىشوند . ] عرفا كه
هامش
( 1 ) نامهء دانشوران ، ج 1 / ص 113 ( چاپ دوم ) ( 2 ) [ استاد در حاشيهء خود بر ديوان حافظ ( آيينهء جام ) چنين نوشته‌اند : « در نسخهء انجوى چنين است : فرشته عشق نداند كه چيست قصه مخوان . بخواه جام و شرابى به خاك آدم ريز . به نظر ما در مصراع اول ، نسخهء انجوى و در مصراع دوم ، نسخهء حاضر [ كه مصراع اول آن چنين است : فرشته عشق نداند كه چيست‌اى ساقى ] مرجّح است . » ]