وابسته به اوست . طبيعت ، كليد محبت طرفين را در اختيار مرد قرار داده است ؛ مرد است كه اگر زن را دوست بدارد و نسبت به او وفادار بماند ، زن نيز او را دوست مىدارد و نسبت به او وفادار مىماند . بهطور قطع زن طبعاً از مرد وفادارتر است و بىوفايى زن عكس العمل بىوفايى مرد است .
طبيعت ، كليد فسخ طبيعى ازدواج را به دست مرد داده است ؛ يعنى اين مرد است كه با بىعلاقگى و بىوفايى خود نسبت به زن او را نيز سرد و بىعلاقه مىكند ، بر خلاف زن كه بىعلاقگى اگر از او شروع شود تأثيرى در علاقهء مرد ندارد بلكه احياناً آن را تيزتر مىكند . از اين رو بىعلاقگى مرد منجر به بىعلاقگى طرفين مىشود ، ولى بىعلاقگى زن منجر به بىعلاقگى طرفين نمىشود . سردى و خاموشى علاقهء مرد مرگ ازدواج و پايان حيات خانوادگى است اما سردى و خاموشى علاقهء زن به مرد آن را به صورت مريضى نيمه جان در مىآورد كه اميد بهبود و شفا دارد . در صورتى كه بىعلاقگى از زن شروع شود ، مرد اگر عاقل و وفادار باشد مىتواند با ابراز محبت و مهربانى علاقهء زن را بازگرداند ، و اين كار براى مرد اهانت نيست كه محبوب رميدهء خود را به زور قانون نگه دارد تا تدريجاً او را رام كند ولى براى زن اهانت و غيرقابل تحمل است كه براى حفظ حامى و دلباختهء خود به زور و اجبار قانون متوسل شود .
البته اين در صورتى است كه علت بىعلاقگى زن فساد اخلاق و ستمگرى مرد نباشد . اگر مرد ، ستمگرى آغاز كند و زن به خاطر ستمگرى و اضرار مرد به او بى علاقه گردد ، مطلب ديگرى است و ما جداگانه آنجا كه در بارهء مسألهء دوم اين بحث يعنى خودداريهاى ناجوانمردانه از طلاق بحث مىكنيم ، در بارهء آن بحث خواهيم كرد و خواهيم گفت كه به مرد اجازه داده نخواهد شد كه سوء استفاده كند و زوجه را براى اضرار و ستمگرى نگه دارد .
به هر حال تفاوت زن و مرد در اين است كه مرد به شخص زن نيازمند است و زن به قلب مرد . حمايت و مهربانى قلبى مرد آنقدر براى زن ارزش دارد كه ازدواج بدون آن براى زن قابل تحمل نيست .
نظر يك بانوى روانشناس
در شمارهء 113 « زن روز » مقالهاى از يك كتاب به نام « روانشناسى مادران » به قلم