گذراندند ، بعد با بوق و كرنا دنيا را پركردند كه ما حق زن را به رسميت شناختيم و حقوق زن و مرد را مساوى دانستيم .
ثانياً اسلام به زن استقلال اقتصادى داد ، اما به قول ويل دورانت خانه براندازى نكرد ، اساس خانوادهها را متزلزل نكرد ، زنان را عليه شوهران و دختران را عليه پدران به تمرد و عصيان وادار نكرد . اسلام با اين دو آيه انقلاب عظيم اجتماعى به وجود آورد ، اما آرام و بىضرر و بىخطر .
ثالثاً آنچه دنياى غرب كرد اين بود كه به قول ويل دورانت زن را از بندگى و جان كندن در خانه رهانيد و گرفتار بندگى و جان كندن در مغازه و كارخانه كرد ؛ يعنى اروپا غل و زنجيرى از دست و پاى زن باز كرد و غل و زنجير ديگرى كه كمتر از اولى نبود به دست و پاى او بست . اما اسلام زن را از بندگى و بردگى مرد در خانه و مزارع و غيره رهانيد و با الزام مرد به تأمين بودجهء اجتماع خانوادگى ، هر نوع اجبار و الزامى را از دوش زن براى تأمين مخارج خود و خانواده برداشت . زن از نظر اسلام در عين اينكه حق دارد طبق غريزهء انسانى به تحصيل ثروت و حفظ و افزايش آن بپردازد ، طورى نيست كه جبر زندگى ، او را تحت فشار قرار دهد و غرور و جمال و زيبايى را - كه هميشه با اطمينان خاطر بايد همراه [ وى ] باشد - از او بگيرد .
اما چه بايد كرد ؛ چشمها و گوشهاى برخى نويسندگان ما بستهتر از آن است كه در بارهء اين حقايق مسلّم تاريخى و فلسفى بينديشند .
انتقاد و پاسخ
خانم منوچهريان در كتاب انتقاد بر قوانين اساسى و مدنى ايران صفحهء 37 مىنويسند :
« قانون مدنى ما از يك سو مرد را وا مىدارد كه به زن خود نفقه بدهد يعنى جامه ، خوراك و مسكن وى را آماده كند . همچنانكه مالك اسب و استر بايد براى آنان خوراك و مسكن فراهم آورد ، مالك زن نيز بايد اين حداقل زندگى را در دسترس او بگذارد . ولى از سوى ديگر معلوم نيست چرا مادهء 1110 قانون مدنى مقرر مىدارد كه در عدهء وفات ، زن نفقه ندارد و حال آنكه در هنگام مرگ شوهر ، زن به ملاطفت و تسليت احتياج دارد و مىخواهد به محض ازدست دادن مالك خود