خود گفتم اين مرد امشب مست است و متوجه وقت نيست ، اگر الآن آواز اذان را بشنود خيال مىكند صبح است و زن را رها خواهد كرد و زن قبل از آنكه شب به آخر برسد مىتواند به خانهء خود برگردد .
فوراً رفتم به مسجد و از بالاى مناره فرياد اذان را بلند كردم . ضمنا مراقب كوچه و خيابان بودم ببينم آن زن آزاد مىشود يا نه . ناگهان ديدم فوج سربازهاى سواره و پياده به خيابانها ريختند و همه مىپرسيدند اين كسى كه در اين وقت شب اذان گفت كيست ؟ من ضمن اينكه سخت وحشت كردم ، خودم را معرفى كردم و گفتم من بودم كه اذان گفتم . گفتند زود بيا پايين كه خليفه تو را خواسته است . مرا نزد خليفه بردند .
ديدم خليفه نشسته منتظر من است . از من پرسيد چرا اين وقت شب اذان گفتى ؟
جريان را از اول تا آخر برايش نقل كردم . همان جا دستور داد آن افسر را با آن زن حاضر كنند . آنها را حاضر كردند . پس از بازپرسى مختصرى دستور قتل آن افسر را داد . آن زن را هم به خانه نزد شوهرش فرستاد و تأكيد كرد كه شوهر او را مؤاخذه نكند و از او به خوبى نگهدارى كند ، زيرا نزد خليفه مسلم شده كه زن بىتقصير بوده است .
آنگاه معتضد به من دستور داد هر موقع به چنين مظالمى برخوردى همين برنامهء ابتكارى را اجرا كن ، من رسيدگى مىكنم . اين خبر در ميان مردم منتشر شد . از آن به بعد اينها از من كاملا حساب مىبرند . اين بود كه تا من به اين افسر مديون فرمان دادم فورا اطاعت كرد . » « 1 »
هامش
( 1 ) . ظُهرالاسلام ، ج 1 / ص 32 و 33 .