همين است كه گفتم . على را در ميدان جنگ نمىتوان كشت ، اما در حال عبادت مىتوان غافلگير كرد . اگر جان به سلامت بردى يك عمر با هم به خوشى و كامرانى به سر خواهيم برد ، و اگر كشته شدى اجر و پاداشى كه نزد خدا دارى بهتر و بالاتر است . بعلاوه من مىتوانم افراد ديگرى را با تو همدست كنم كه تنها نباشى . » .
عبد الرحمن كه سخت در دام عشق قطام گرفتار بود و اين عشق سركش دوباره او را به همان مسير سوق مىداد كه كينه توزيها و انتقام جوييهاى قبلى او را به آنجا كشيده بود ، براى اولين بار راز خود را آشكار كرد ، به او گفت : « حقيقت اين است كه من از اين شهر فرارى بودم و اكنون نيامدهام مگر براى كشتن على بن ابى طالب . »
قطام از اين سخن بسيار خوشحال شد . مرد ديگرى به نام « وردان » را ديد و او را براى همراهى عبد الرحمن آماده كرد . خود عبد الرحمن نيز روزى به يكى از دوستان و همفكران مورد اعتماد خود به نام « شبيب بن بجرة » برخورد و به او گفت :
« آيا حاضرى در كارى شركت كنى كه هم شرف دنياست و هم شرف آخرت ؟ » .
- چه كارى ؟ .
- كشتن على بن ابى طالب .
- خدا مرگت بدهد ، چه مىگويى ؟ كشتن على ؟ مردى كه اينهمه سابقه در اسلام دارد ؟ .
- بلى ! مگر نه اين است كه او به واسطهء تسليم به حكميت كافر شد ؟ سوابق اسلامىاش هرچه باشد ، باشد . بعلاوه او در نهروان برادران نمازگزار و عابد و زاهد ما را كشت و ما شرعا مىتوانيم به عنوان قصاص او را به قتل برسانيم .
- چگونه مىتوان بر على دست يافت ؟ .
- آسان است ، در مسجد كمين مىكنيم ، همين كه براى نماز صبح آمد با شمشيرهايى كه زير لباس داريم حمله مىكنيم و كارش را مىسازيم .
عبد الرحمن آنقدر گفت تا شبيب را با خود همدست كرد ؛ آنگاه شبيب را با خود به مسجد كوفه نزد قطام برد و او را به قطام معرفى كرد . قطام در آن وقت در مسجد كوفه چادر زده معتكف شده بود . قطام گفت : « بسيار خوب ، وردان هم با شما همراه است ، هر شبى كه تصميم گرفتيد اول بياييد نزد من . » عبد الرحمن تا شب جمعه نوزدهم ( يا هفدهم ) رمضان كه با هم پيمانهاى خود در مكه قرار گذاشته بود صبر كرد . در آن شب به همراه شبيب نزد قطام رفت و قطام با دست خود پارچهاى از حرير روى سينهء آنها
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 456
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٥٦