تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
بست . وردان هم حاضر شد و سه نفرى نزديك آن در كه معمولا على از آن در وارد مسجد مىشد نشستند و مانند ديگران در آن شب - كه شب احياء و عبادت بود - به عبادت و نماز مشغول شدند . اين سه نفر كه طوفانى در دل داشتند ، براى اينكه امر را بر ديگران مشتبه كنند ، آنقدر قيام و قعود و ركوع و سجود كردند و كمترين آثار خستگى از خود نشان ندادند كه باعث تعجب بينندگان شده بود . از آن طرف على عليه السلام در اين ماه رمضان براى خود برنامهء مخصوصى تنظيم كرده بود : هر شب غذاى افطار را در خانهء يكى از پسران يا دخترانش مىخورد . هيچ شب غذايش از سه لقمه تجاوز نمىكرد . فرزندانش اصرار مىكردند بيشتر غذا بخورد ، مىگفت : « دوست دارم هنگامى كه به ملاقات خدا مىروم شكمم گرسنه باشد . » مكرر مىگفت : « طبق علائمى كه پيغمبر به من خبر داده است ، نزديك است كه ريش سپيدم با خون سرم رنگين گردد . » . در آن شب على مهمان دخترش‌ام كلثوم بود . بيش از هر شب ديگر آثار هيجان و انتظار در او هويدا بود . همين كه ديگران به بستر رفتند او به مصلاى خود رفت و مشغول عبادت شد . نزديكيهاى طلوع صبح ، فرزندش حسن نزد پدر آمد . على عليه السلام به فرزند عزيزش گفت : « فرزندم ! من امشب هيچ نخوابيدم و اهل خانه را نيز بيدار كردم ، زيرا امشب شب جمعه است و مصادف است با شب بدر ( يا شب قدر ) ، اما يك مرتبه در حالى كه نشسته بودم مختصر خوابى به چشمم آمد ، پيغمبر در عالم رؤيا بر من ظاهر شد ، گفتم : « يا رسول اللَّه از دست امت تو بسيار رنج كشيدم . » پيغمبر فرمود : « دربارهء آنها نفرين كن . » نفرين كردم . نفرين من اين بود : « خدايا مرا از ميان اينان زودتر ببر و با بهتر از اينها محشور كن . براى اينان كسى بفرست كه شايستهء او هستند ، كسى كه از من براى آنها بدتر باشد . » . در همين وقت مؤذن مسجد آمد و اعلام كرد : وقت نزديك شده است . على به طرف مسجد حركت كرد . در خانهء على چند مرغابى بود كه متعلق به كودكان بود . مرغابيان در آن وقت صدا كردند . يكى از اهل خانه خواست آنها را خاموش كند ، على فرمود : « كارشان نداشته باش ، آواز عزا مىخوانند . » . از آن سو عبد الرحمن و رفقايش با بىصبرى ورود على را انتظار مىكشيدند . از
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 457 | مرتضى مطهرى