او شمشير شبيب را گرفت و روى سينهاش نشست كه او را بكشد . ولى چون دسته دسته مردم مىرسيدند ، ترسيد نشناخته او را به جاى شبيب بكشند ، از اين جهت از روى سينهاش برخاست و شبيب فرار كرد و به خانهء خود رفت . در خانه ، پسر عمويش رسيد و چون فهميد شبيب در قتل على شركت داشته ، فورا رفت و شمشير خود را برداشت و آمد به خانهء شبيب و او را كشت .
عبد الرحمن را مردم گرفتند و دست بسته به طرف مسجد آوردند . آنچنان غيظ و خشمى در مردم پديد آمده بود كه مىخواستند هر لحظه با دندانهاى خود گوشتهاى بدن او را قطعه قطعه كنند .
على فرمود : « عبد الرحمن را پيش من بياوريد ! » وقتى او را آوردند به او فرمود :
« آيا من به تو نيكيها نكردم ؟ ! » .
- چرا .
- پس چرا اين كار را كردى ؟ .
- به هر حال ، اين شمشير را چهل صباح مرتب با زهر آب دادم و از خدا خواستم بدترين خلق خدا با اين شمشير كشته شود .
- اين دعاى تو مستجاب است ، زيرا عن قريب خودت با همين شمشير كشته خواهى شد .
آنگاه على به خويشاوندان و نزديكانش كه دور بسترش بودند رو كرد و فرمود :
« فرزندان عبد المطّلب ! مبادا در ميان مردم بيفتيد و قتل مرا بهانه قرار دهيد و افرادى را به عنوان شريك جرم يا عنوان ديگر متهم سازيد و خونريزى كنيد ! » به فرزندش حسن فرمود :
« فرزندم ! من اگر زنده ماندم ، خودم مىدانم با اين مرد چه كنم . و اگر مردم ، شما بيش از يك ضربت به او نزنيد ، زيرا او فقط يك ضربت به من زده است . مبادا او را مثله كنيد . گوش يا بينى يا زبان او را نبريد ، زيرا پيغمبر فرمود : « از مثله بپرهيزيد ولو دربارهء سگ گزنده » . با اسيرتان ( يعنى ابن ملجم ) مدارا كنيد . مواظب غذا و آسايش او باشيد ! » .
به دستور امام حسن ، اثير بن عمرو ، طبيب و متخصص معروف را حاضر كردند .
او معاينهاى به عمل آورد و گفت : « شمشير مسموم بوده و به مغز آسيب رسيده ، معالجه فايده ندارد . » .
از آن ساعت كه على ضربت خورد تا آن ساعت كه جان به جان آفرين تسليم كرد ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 459
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٥٩