يك غلافى كهنه پوشيده و نيزهاش را به يك تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه كرد فهميد كه اين زينتها و تشريفات براى اين است كه به رخ او بكشند . متقابلا براى اينكه بفهماند ما به اين جلال و شكوهها اهميت نمىدهيم و هدف ديگرى داريم ، همين كه به كنار بساط رستم رسيد ، معطل نشد ، اسب خويش را نهيب زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورين به او گفتند : « پياده شو ! » قبول نكرد و تا نزديك تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پياده شد . يكى از متكاهاى زرين را با نيزه سوراخ كرد و لجام اسب خويش را در آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس كهنهاى كه جل شتر بود ، به عنوان روپوش به دوش خويش افكند . به او گفتند : « اسلحهء خود را تحويل بده ، بعد برو نزد رستم . » گفت : « تحويل نمىدهم . شما از ما نماينده خواستيد و من به عنوان نمايندگى آمدهام ، اگر نمىخواهيد برمىگردم . » رستم گفت :
« بگذاريد هرطور مايل است بيايد . » .
ربعى بن عامر ، با وقار و طمأنينهء خاصى ، در حالى كه قدمها را كوچك برمىداشت و از نيزهء خويش به عنوان عصا استفاده مىكرد و عمدا فرشها را پاره مىكرد ، تا پاى تخت رستم آمد . وقتى كه خواست بنشيند ، فرشها را عقب زد و روى خاك نشست . گفتند : « چرا روى فرش ننشستى ؟ » گفت : « ما از نشستن روى اين زيورها خوشمان نمىآيد . » .
مترجم مخصوص رستم از او پرسيد :
« شما چرا آمدهايد ؟ » .
- خدا ما را فرستاده است . خدا ما را مأمور كرده بندگان او را از سختيها و بدبختيها رهايى بخشيم و مردمى را كه دچار فشار و استبداد و ظلم ساير كيشها هستند نجات دهيم و آنها در ظلّ عدل اسلامى درآوريم « 1 » . ما دين خدا را كه براين اساس است ، بر ساير ملل عرضه مىداريم ؛ اگر قبول كردند در سايهء اين دين خوش و خرم و سعادتمندانه زندگى كنند ، ما با آنها كارى نداريم ، اگر قبول نكردند با آنها مىجنگيم ، آنگاه يا كشته مىشويم و به بهشت مىرويم ، يا بر دشمن پيروز مىگرديم .
- بسيار خوب ، سخن شما را فهميديم . حالا ممكن است فعلا تصميم خود را
هامش
( 1 ) . اللَّه جاء بنا و بعثنا لنخرج من يشاء من عباده ، من ضيق الدنيا الى سعتها ، و من جورالاديان الى عدل الاسلام .