و طبقه بدهند و در رديف اشراف قرار بگيرند ، پا از گليم خود درازتر خواهند كرد و با طبقات عاليه و اعيان و اشراف ستيزه خواهند جست . پس بهتر اين است كه يك بچهء كشاورز بداند كه بايد كشاورز باشد و بس ، يك بچهء آهنگر نيز بداند كه غير از آهنگرى حق كار ديگر ندارد و همينطور . . .
- اما ما از همهء مردم براى مردم بهتريم « 1 » . ما نمىتوانيم مثل شما باشيم و طبقاتى آنچنان در ميان خود قائل شويم . ما عقيده داريم امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت كنيم . همانطور كه گفتم به عقيدهء ما همهء مردم از يك پدر و مادر آفريده شدهاند و همه برادر و برابرند . ما معتقديم به وظيفهء خودمان دربارهء ديگران به خوبى رفتار كنيم ، و اگر به وظيفهء خودمان عمل كنيم ، عمل نكردن آنها به ما زيان نمىرساند . عمل به وظيفه ، مصونيت ايجاد مىكند .
زهرة بن عبد اللَّه اينها را گفت و رفت . رستم بزرگان سپاه را جمع كرد و سخنان اين فرد مسلمان را براى آنان بازگو كرد . آنان سخنان آن مسلمان را به چيزى نشمردند .
رستم به سعد وقاص پيام داد كه نمايندهاى رسمى براى مذاكره پيش ما بفرست . سعد خواست هيئتى را مأمور اين كار كند ، اما ربعى بن عامر كه حاضر مجلس بود صلاح نديد ، گفت :
« ايرانيان اخلاق مخصوصى دارند . همين كه يك هيئت به عنوان نمايندگى به طرفشان برود آن را دليل اهميت خودشان قرار مىدهند و خيال مىكنند ما چون به آنها اهميت مىدهيم هيئتى فرستادهايم . فقط يك نفر بفرست ، كافى است . » .
خود ربعى مأمور اين كار شد .
از آن طرف به رستم خبر دادند كه نمايندهء سعد وقاص آمده است . رستم با مشاورين خود در كيفيت برخورد با نمايندهء مسلمانان مشورت كرد كه به چه صورتى باشد . به اتفاق كلمه رأى دادند كه بايد به او بىاعتنايى كرد و چنين وانمود كرد كه ما به شما اعتنايى نداريم ، شما كوچكتر از اين حرفها هستيد .
رستم براى آنكه جلال و شكوه ايرانيان را به رخ مسلمانان بكشد ، دستور داد تختى زرين نهادند و خودش روى آن نشست ، فرشهاى عالى گستردند ، متكاهاى زربفت نهادند . نمايندهء مسلمانان در حالى كه بر اسبى سوار و شمشير خويش را در
هامش
( 1 ) . « نحن خيرالناس للناس . »