در بارگاه رستم
رستم فرخزاد ، با سپاه گران و ساز و برگ كامل ، براى سركوبى مسلمانان كه قبلا شكست سختى به ايرانيان داده بودند وارد قادسيه شد . مسلمانان به سركردگى سعد وقاص تا نزديك قادسيه جلو آمده بودند . سعد عدهاى را مأمور كرده بود تا پيشاپيش سپاه به عنوان « مقدمة الجيش » و پيشاهنگ حركت كنند . رياست اين عده با مردى بود به نام زهرة بن عبد اللَّه . رستم پس از آنكه شبى را در قادسيه به روز آورد ، براى آنكه وضع دشمن را از نزديك ببيند سوار شد و به راه افتاد و در كنار اردوگاه مسلمانان بر روى تپهاى ايستاد و مدتى وضع آنها را تحت نظر گرفت .
بديهى است نه عدد و نه تجهيزات و ساز و برگ مسلمانان چيزى نبود كه اسباب وحشت بشود . اما در عين حال مثل اينكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با اين مردم سرانجام نيكى نخواهد داشت . رستم همان شب با پيغام ، زهرة بن عبد اللَّه را نزد خود طلبيد و به او پيشنهاد صلح كرد ، اما به اين صورت كه پولى بگيرند و برگردند سر جاى خود .
رستم با غرور و بلندپروازى - كه مخصوص خود او بود - به او گفت : « شما همسايهء ما بوديد و ما به شما نيكى مىكرديم . شما از انعام ما بهرهمند مىشديد و گاهى كه خطرى از ناحيهء كسى شما را تهديد مىكرد ، ما از شما حمايت و شما را حفظ مىكرديم . تاريخ گواه اين مطلب است . »