ظهور كرده است و سخنانى آورده و مدعى است آن سخنان از جانب خدا به او وحى مىشود . من آمدهام خود او را ببينم و دربارهء كار او تحقيق كنم . اولا عقيده تو دربارهء اين مرد چيست ؟ و ثانيا آيا مىتوانى مرا به او راهنمايى كنى ؟ .
- مطمئن باش كه او بر حق است و آنچه مىگويد از جانب خداست . صبح من تو را پيش او خواهم برد . اما همانطور كه خودت مىدانى ، اگر مردم اين شهر بفهمند من تو را پيش او مىبرم ، جان هر دو نفر ما در خطر است . فردا صبح من جلو مىافتم و تو پشت سر من با مقدارى فاصله بيا و ببين من كجا مىروم . من مراقب اطراف هستم ، اگر حس كردم خطرى در كار است مىايستم و خم مىشوم مانند كسى كه مثلا ظرفى را خالى مىكند . تو به اين علامت متوجه خطر باش و دور شو ، اما اگر خطرى پيش نيامد هر جا كه من رفتم تو هم بيا .
فردا صبح جوان كه كسى جز على بن ابى طالب نبود ، از خانه بيرون آمد و راه افتاد ، و ابوذر نيز از پشت سرش . خوشبختانه با خطرى مواجه نشدند . على ابوذر را به خانهء پيغمبر رساند .
ابوذر سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پيغمبر شد و مرتب آيات قرآن را گوش مىكرد . به جلسهء دوم نكشيد كه با ميل و اشتياق اسلام اختيار كرد و با رسول خدا پيمان بست تا زنده است در راه خدا از هيچ ملامتى پروا نداشته باشد و سخن حق را ولو در ذائقهها تلخ آيد بگويد .
رسول خدا به او فرمود : « اكنون به ميان قوم خود برگرد و آنها را به اسلام دعوت كن ، تا دستور ثانوى من به تو برسد . » .
ابوذر گفت : « بسيار خوب . اما به خدا قسم پيش از اينكه از اين شهر بيرون بروم ، در ميان اين مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام شعار خواهم داد . هرچه بادا باد . » .
ابوذر بيرون آمد و خود را به قلب مكه يعنى مسجد الحرام رساند و در مجمع قريش فرياد برآورد : « اشهد ان لا إله الا اللَّه و ان محمداً عبده و رسوله . » .
مكيان با شنيدن اين شعار ، بدون آنكه مهلت سؤال و جوابى بدهند ، به سر اين مرد كه او را اصلا نمىشناختند ريختند . اگر عباس بن عبد المطلب خود را به روى ابوذر نينداخته بود ، چيزى از ابوذر باقى نمىماند . عباس به مكيان گفت : « اين مرد از قبيلهء بنى غفار است . راه كاروان تجارتى قريش از مكه به شام و از شام به مكه در سرزمين
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 430
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٣٠