تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
حقيقت اين كار سر دربياورم . ابوذر مقدارى آذوقه در كوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و يكسره به مكه آمد . تصميم گرفت هرطور هست با خود آن مردى كه سخن نو آورده ملاقات كند و سخن او را از زبان خودش بشنود . اما نه او را مىشناخت و نه جرئت مىكرد از كسى سراغ او را بگيرد . محيط مكه محيط ارعاب و وحشت بود . ابوذر بدون آنكه به كسى اظهار كند متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش مىداد ، شايد نشانه‌اى از مطلوب بيابد . مركز اخبار و وقايع مسجد الحرام بود . ابوذر نيز با كوله بار خود به مسجد الحرام آمد . روز را شب كرد و نشانه‌اى به دست نياورد . پس از آنكه پاسى از شب گذشت ، چون خسته بود همان جا دراز كشيد . طولى نكشيد جوانى از نزديك او عبور كرد . آن جوان نگاهى متجسسانه به سراپاى ابوذر كرد و رد شد . نگاه جوان از نظر ابوذر خيلى معنىدار بود . به قلبش خطور كرد شايد اين جوان شايستگى داشته باشد كه راز خودم را با او در ميان بگذارم . حركت كرد و پشت سر جوان راه افتاد ، اما جرئت نكرد چيزى اظهار كند ، به سر جاى خود برگشت . روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد . آن روز نيز اثرى از مطلوب نيافت . شب فرا رسيد و در همان جا دراز كشيد . درست در همان وقت شب پيش ، همان جوان پيدا شد ، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت : « آيا وقت آن نرسيده است كه تو به منزل خودت بيايى و شب را در آنجا به سر ببرى ؟ » اين را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد . ابوذر شب را مهمان آن جوان بود ، ولى باز هم از اينكه راز خود را با جوان به ميان بگذارد خوددارى كرد . جوان نيز از او چيزى نپرسيد . صبح زود ابوذر خداحافظى كرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد . آن روز نيز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراكندهء مردم چيزى بفهمد . همين كه پاسى از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد ، اما اين نوبت جوان سكوت را شكست . - آيا ممكن است به من بگويى براى چه كارى به اين شهر آمده‌اى ؟ . - اگر با من شرط كنى كه مرا كمك كنى ، به تو مىگويم . - عهد مىكنم كه كمك خود را از تو دريغ نكنم . - حقيقت اين است ، مدتهاست در ميان قبيلهء خودمان مىشنويم كه مردى در مكه