منصور نيز همان احساسات را عليه او پيدا كرد كه قبلا سفيان بن معاويه فرماندار بصره پيدا كرده بود .
منصور محرمانه به سفيان نوشت كه ابن مقفع را تنبيه كن . سفيان در پى فرصت مىگشت ، تا آنكه روزى ابن مقفع براى حاجتى به خانهء سفيان رفت و غلام و مركبش را بيرون در گذاشت . وقتى كه وارد شد ، سفيان و عدهاى از غلامان و دژخيمانش در اتاقى نشسته بودند و تنورى هم در آنجا مشتعل بود . همين كه چشم سفيان به ابن مقفع افتاد ، زخم زبانهايى كه تا آن روز از او شنيده بود در نظرش مجسم و اندرونش از خشم و كينه مانند همان تنورى كه در جلويش بود مشتعل شد . رو كرد به او و گفت : « يادت هست آن روز به من دشنام مادر دادى ؟ حالا وقت انتقام است . »
معذرتخواهى فايده نبخشيد و در همان جا به بدترين صورتى ابن مقفع را از بين برد « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه ، چاپ بيروت ، ج 4 / ص 389 .