تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣

يك دشنام

غلام عبد اللَّه بن مقفّع ، دانشمند و نويسندهء معروف ايرانى ، افسار اسب ارباب خود را در دست داشت و بيرون در خانهء سفيان بن معاويهء مهلبى ، فرماندار بصره ، نشسته بود تا اربابش كار خويش را انجام داده بيرون بيايد و سوار اسب شده به خانهء خود برگردد . انتظار به طول انجاميد و ابن مقفع بيرون نيامد ؛ افراد ديگر - كه بعد از او پيش فرماندار رفته بودند - همه برگشتند و رفتند ، ولى از ابن مقفع خبرى نشد . كم كم غلام به جستجو پرداخت . از هركس مىپرسيد ، يا اظهار بىاطلاعى مىكرد يا پس از نگاهى به سراپاى غلام و آن اسب ، بدون آنكه سخنى بگويد ، شانه‌ها را بالا مىانداخت و مىرفت . وقت گذشت و غلام ، نگران و مأيوس ، خود را به عيسى و سليمان - پسران على بن عبد اللَّه بن عباس و عموهاى خليفهء مقتدر وقت منصور دوانيقى - كه ابن مقفع دبير و كاتب آنها بود رساند و ماجرا را نقل كرد . عيسى و سليمان به عبد اللَّه بن مقفع كه دبيرى دانشمند و نويسنده‌اى توانا و مترجمى چيره دست بود علاقه‌مند بودند و از او حمايت مىكردند . ابن مقفع نيز به حمايت آنها پشتگرم بود و طبعا مردى متهور و جسور و بدزبان بود ، از نيش زدن با زبان دربارهء ديگران دريغ نمىكرد . حمايت عيسى و سليمان ، كه عموى مقام خلافت
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 293 | مرتضى مطهرى