گفت :
ديگر پير شدهام و از كار ماندهام ، نمىتوانم بچههايم را خوب اداره كنم ، فكر كردم كه ديگر از اين كار به كلى صرف نظر كنم . هارون گفت : راستش را بگو . گفت : همين است .
هارون خيلى زيرك بود ، گفت : آيا مىخواهى بگويم قضيه چيست ؟ من فكر مىكنم بعد از اينكه تو با من اين قرارداد معامله را بستى موسى بن جعفر به تو اشارهاى كرده .
گفت : نه ، اين حرفها نيست . گفت بى خود انكار نكن . اگر آن سوابق چندين سالهاى كه من با تو دارم نبود همين جا دستور مىدادم گردنت را بزنند .
همين ائمه كه همكارى [ با خلفا ] را تا اين حد نهى مىكنند و ممنوع مىشمارند ، در عين حال اگر كسى همكارىاش به نفع جامعهء مسلمين باشد ، آنجا كه مىرود از مظالم و شُرور بكاهد ، يعنى در جهت هدف و مسلك خود فعاليت كند - نه آن كارى كه صفوان جمّال كرد كه فقط تأييد و همكارى است - اين همكارى را جايز مىدانند . يك وقت يك كسى مىرود پستى را در دستگاه ظلم اشغال مىكند براى اينكه از اين پست و مقام حسن استفاده كند . اين همان چيزى است كه فقه ما اجازه مىدهد ، سيرهء ائمه اجازه مىدهد ، قرآن هم اجازه مىدهد .
استدلال حضرت رضا
برخى به حضرت رضا اعتراض كردند كه چرا همين مقدار اسم تو آمد جزء اينها ؟
فرمود : آيا پيغمبران شأنشان بالاتر است يا اوصياء پيغمبران ؟ گفتند : پيغمبران . فرمود :
يك پادشاه مشرك بدتر است يا يك پادشاه مسلمان فاسق ؟ گفتند : پادشاه مشرك .
فرمود : آن كسى كه همكارى را با تقاضا بكند بالاتر است يا كسى كه به زور به او تحميل كنند ؟ گفتند : آن كسى كه با تقاضا بكند . فرمود : يوسف صدّيق پيغمبر است ، عزيز مصر كافر و مشرك بود ، و يوسف خودش تقاضا كرد كه :
اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ
« 1 » ؛ چون مىخواست پستى را اشغال كند كه از آن پست حسن استفاده كند . تازه عزيز مصر كافر بود ، مأمون مسلمان فاسقى است ؛ يوسف پيغمبر بود ، من وصىّ پيغمبر هستم ؛ او پيشنهاد كرد و مرا مجبور كردند . صرف اين قضيه كه نمىشود مورد ايراد واقع شود .
حال ، حضرت موسى بن جعفرى كه صفوان جمّال را كه صرفاً همكارى مىكند و
هامش
( 1 ) . يوسف / 55 .