آن شر كوچكتر را انتخاب كرده و در آن شر كوچكتر ( همكارى با مأمون ) هم به حد اقل ممكن اكتفا نموده است .
اشكال ، بيشتر در آنجايى است كه بگوييم ابتكار از خود مأمون بوده است .
اينجاست كه شايد اشخاصى بگويند وظيفهء حضرت رضا اين بود كه وقتى مأمون او را دعوت به همكارى مىكند و سوء نيت هم دارد ، مقاومت كند ، و اگر مىگويد تو را مىكشم ، بگويد بكش . بايد حضرت رضا مقاومت مىكرد و به كشته شدن از همان ابتدا راضى مىشد ، و حاضر مىگرديد كه او را بكشند و به هيچ وجه همان ولايتعهد ظاهرى و تشريفاتى و نچسب را نمىپذيرفت .
اينجاست كه بايد قضاوت شود كه آيا امام بايد همين كار را مىكرد يا بايد قبول مىكرد ؟ مسألهاى است از نظر شرعى : مىدانيم كه خود را به كشتن دادن يعنى كارى كردن كه منجر به قتل خود شود ، گاهى جايز مىشود اما در شرايطى كه اثر كشته شدن بيشتر باشد از زنده ماندن ، يعنى امر داير باشد كه يا شخص كشته شود و يا فلان مفسدهء بزرگ را متحمل گردد ، مثل قضيهء امام حسين . از امام حسين براى يزيد بيعت مىخواستند و براى اولين بار بود كه مسألهء ولايتعهد را معاويه عملى مىكرد . حضرت امام حسين كشته شدن را بر اين بيعت كردن ترجيح داد ، و بعلاوه امام حسين در شرايطى قرار گرفته بود كه دنياى اسلام احتياج به يك بيدارى و يك اعلام امر به معروف و نهى از منكر داشت و لو به قيمت خون خودش باشد ؛ اين كار را كرد و نتيجههايى هم گرفت . اما آيا شرايط امام رضا نيز همينطور بود ؟ يعنى واقعاً براى حضرت رضا كه بر سر دو راه قرار گرفته بود جايز بود [ كه خود را به كشتن دهد ؟ ] .
يك وقت كسى به جايى مىرسد كه بدون اختيار خودش او را مىكشند ، مثل قضيهء مسموميت كه البته قضيهء مسموميت از نظر روايات شيعه يك امر قطعى است ولى از نظر تاريخ قطعى نيست . بسيارى از مورخين - حتى مورخين شيعه مثل مسعودى « 1 » - معتقدند كه حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفته و كشته نشده است . حال بنا بر عقيدهء معروفى كه ميان شيعه هست و آن اين است كه مأمون حضرت رضا را مسموم كرد ، بسيار خوب ، انسان يك وقت در شرايطى قرار مىگيرد كه بدون اختيار خودش مسموم مىشود ؛ ولى يك وقت در شرايطى قرار مىگيرد كه ميان يكى از دو امر مختار
هامش
( 1 ) . مسعودى به عقيدهء بسيارى از علما يك مورخ شيعى است .