تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
و مخيّر است ، خودش بايد انتخاب كند ، يا كشته شدن را و يا اختيار اين كار را . نگوييد عاقبت همه مىميرند . اگر من يقين داشته باشم كه امروز غروب مىميرم ولى الآن مرا مخيّر كنند ميان انتخاب يكى از دو كار ، يا كشته بشوم يا فلان كار را انتخاب كنم ، آيا در اينجا من مىتوانم بگويم من كه غروب مىميرم ، اين چند ساعت ديگر ارزش ندارد ؟ نه ، باز من بايد حساب كنم كه در همين مقدار كه مىتوانم زنده بمانم آيا اختيار آن طرف اين ارزش را دارد كه من حيات خودم را به دست خودم از دست بدهم ؟ حضرت رضا مخيّر مىشود ميان يكى از دو كار : يا چنين ولايتعهدى را - كه من تعبير مىكنم به « ولايتعهد نچسب » و از مسلّمات تاريخ است - بپذيرد و يا كشته شدن كه بعد هم تاريخ بيايد او را محكوم كند . به نظر من مسلّم اوّلى را بايد انتخاب كند . چرا آن را انتخاب نكند ؟ ! صرف همكارى كردن با شخصى مثل مأمون كه ما مىدانيم گناه نيست ، نوع همكارى كردن مهم است .

همكارى با خلفا از نظر ائمهء اطهار

مىدانيم كه در همان زمان خلفاى عباسى ، با آن همه مخالفت شديدى كه ائمهء ما با خلفا داشتند [ و افراد را از همكارى با آنها منع مىكردند ، در موارد خاصى همكارى با دستگاه آنها را به خاطر نيل به برخى اهداف اسلامى تجويز و بلكه تشويق مىنمودند . ] صفوان جمّال - كه شيعهء موسى بن جعفر است - شترهايش را براى سفر حج به هارون كرايه مىدهد . مىآيد خدمت موسى بن جعفر . حضرت به او مىگويد : تو همه چيزت خوب است الّا يك چيزت . مىگويد چى ؟ مىفرمايد : چرا شترهايت را به هارون كرايه دادى ؟ مىگويد من كه كار بدى نكردم ، براى سفر حج بود ، براى كار بدى نبود . فرمود : براى سفر حج هم [ نبايد چنين مىكردى . ] بعد فرمود : لا بد پس كرايه‌اش باقى مانده است كه بعد بايد بگيرى . عرض كرد : بله . فرمود : و لا بد اگر به تو بگويند چنانچه هارون همين الآن از بين برود راضى هستى يا راضى نيستى ، دلت مىخواهد كه طلب تو را بدهد و بعد بميرد . اين مقدار راضى به بقاى او هستى . گفت : بله . فرمود : همين مقدار راضى بودن به بقاى ظالم گناه است . صفوان كه يك شيعهء خالص است ولى سوابق زيادى با هارون دارد فوراً رفت تمام وسايل كار خود را يك جا فروخت . ( او حمل‌ونقل‌دار بود ) . به هارون خبر دادند كه صفوان هرچه شتر و وسايل حمل و نقل داشته همه را يك جا فروخته است . هارون احضارش كرد . گفت چرا اين كار را كردى ؟