دارد . به او گفتيم بيا با ما همكارى كن تا مأمون را بكشيم ، او ما را طرد كرد . و بعد حضرت رضا در ملاقاتى كه با مأمون داشتند - و مأمون هم سابقهء ذهنى داشت - قضيه را طرح كردند و فرمودند اينها آمدند و دروغ مىگويند ، جدى مىگفتند ؛ و بعد حضرت به مأمون فرمود كه از اينها احتياط كن .
مطابق اين روايات ، علىّ بن موسى الرّضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون بالاتر و شديدتر مىدانسته است . بنابراين فرض [ كه ابتكار ولايتعهد از فضل بن سهل بوده است ] « 1 » حضرت رضا اين ولايتعهدى را كه به دست اين مرد ابتكار شده است خطرناك مىداند ، مىگويد نيت سوئى در كار است ، اينها آمدهاند مرا وسيله قرار دهند براى برگرداندن ايران از اسلام به مجوسىگرى .
پس ما روى فرض صحبت مىكنيم . اگر ابتكار از فضل باشد و او واقعاً شيعه باشد ( آنطور كه برخى از مورخين اروپايى گفتهاند ) حضرت رضا بايد با فضل همكارى مىكرد عليه مأمون ؛ و اگر اين روح زردشتيگرى در كار بوده ، برعكس بايد با مأمون همكارى مىكرد عليه اينها تا كلك اينها كنده شود . روايات ما اين دوم را بيشتر تأييد مىكند ، يعنى فرضا هم ابتكار از فضل نبوده ، اينكه حضرت رضا با فضل ميانهء خوبى نداشت و حتى مأمون را از خطر فضل مىترساند ، از نظر روايات ما امر مسلّمى است .
فرضيهء ديگر اين است كه اصلا ابتكار از فضل نبوده ، ابتكار از خود مأمون بوده است . اگر ابتكار از خود مأمون بوده ، مأمون چرا اين كار را كرد ؟ آيا حسن نيت داشت يا سوء نيت ؟ اگر حسن نيت داشت آيا تا آخر بر حسن نيت خود باقى بود يا در اواسط تغيير نظر پيدا كرد ؟ اينكه بگوييم مأمون حسن نيت داشت و تا آخر هم بر حسن نيت خود باقى بود سخن غير قابل قبولى است . هرگز چنين چيزى نبوده . حد اكثر اين است كه بگوييم در ابتدا حسن نيت داشت ولى در انتها تغيير عقيده داد . عرض كرديم كه شيخ صدوق و ظاهرا شيخ مفيد هم [ بر اين عقيده بودهاند ] . شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا عقيدهاش اين است كه مأمون در ابتدا حسن نيت داشت ، واقعاً نذرى كرده بود ، در آن گرفتار شديدى كه با برادرش امين پيدا كرد نذر كرد كه اگر خدا او را بر برادرش امين پيروز كند خلافت را به اهلش برگرداند ، و اينكه حضرت رضا [ از قبول
هامش
( 1 ) . حال يا خودش تازه مسلمان بود يا پدرش مسلمان شده بود و تازه او هم به دست برمكيها مسلمان شده بود و اسلامش يك اسلام سياسى بود زيرا يك آدم زردشتى نمىتوانست وزير خليفهء مسلمان باشد .