حقيقت اين است كه شما كارايى و شايستگى فرماندهى را دارى ، امّا او در اين مورد اختيارى ندارد و كارها به دست پيشواى عصر ، محمّد حنفيّه است و مختار از سوى او دستور دارد كه با دشمنان خاندان رسالت پيكار كند و كشندگان شهيدان كربلا را به كيفر برساند و از سوى خود نمىتواند وزير و يا فرماندهى برگزيند .
ابراهيم ديدگاه آنان را نپذيرفت و آنان با دست خالى بازگشتند .
مختار به همراه گروهى از سران ياران خويش به ديدار او شتافت و ضمن گفتگو ، نامهاى از محمّد حنفيّه را به او داد كه بدين صورت او و عشيرهاش را به قيام و همراهى با مختار فرمان داده بود .
او پس از خواندن نامه ، در صحّت آن ترديد كرد ، امّا گروهى از همراهان مختار كه همگى از دانشوران و بزرگان كوفه بودند ، نامه را از سوى « محمّد حنفيّه » اعلان كردند و آن گاه بود كه ابراهيم بن اشتر به او دست بيعت داد و فرماندهى نيروهاى او را به كف گرفت و رفتند تا نقشهء قيام را كامل كنند .
جرقّههاى قيام
در اين شرايط بود كه « عبد اللَّه بن زبير » ، كارگزارانش را در كوفه بر كنار ساخت و « عبد اللَّه بن مطيع » را به استاندارى كوفه گسيل داشت .
« ابن مطيع » پس از ورود به كوفه بر منبر رفت و ضمن هشدار به مردم گفت : هان اى مردم . . . مرا امير مؤمنان ، ابن زبير . . . به استاندارى كوفه برگزيده و دستور داده است كه ضمن ادارهء شهر و دريافت خراج . . . و تدبير امور با همكارى و رضايت شما ، بر اساس راه و رسم عمر و عثمان رفتار كنم و بر بدانديشان به حكومت سخت بگيرم .
« سائب اشعرى » به پا خاست و گفت : . . . ما از تو مىخواهيم كه خراج اين شهر را در همين جا هزينه كنى و بجاى ديگر نبرى و در شهر و ديار ما ، بر اساس روش امير مؤمنان رفتار كنى ، نه عمر و عثمان .
پس از سخنان « سائب » برخى از مخالفان او نزد استاندار جديد رفتند و گفتند :
« سائب بن مالك » از سرداران مختار است و آنان در تدارك قيام براى قبضهء