او شجاعانه از خود دفاع مىكرد و مىگفت : ( 1 )
انا ابن ذى الفضل عفيف الطاهر * عفيف شيخى و ابن امّ عامر
من فرزند « عفيف » ، آن پدر پاك سرشت و با فضيلت هستم ، و او نيز فرزند شجاع ام عامر ، آن زن آزاده است . من هستم كه انبوهى از دژخيمان زرهپوش و بدون زره شما را به خاك هلاك افكندم .
آن دختر با شهامت و بيدادستيز ، با تماشاى دفاع قهرمانانهء پدر گفت : پدر جان ! كاش مرد پيكار بودم و پيشاروى تو با اين تبهكاران و كشندگان خاندان شايسته كردار وحى و رسالت نبرد مىكردم ! دژخيمان اموى از هر سو آن پير پارسا را محاصره كردند ، امّا از هر طرف كه به او نزديك مىشدند ، دخترش او را آگاه مىساخت و پير مبارز نيز دليرانه از خود دفاع مىكرد و مىگفت :
به خداى سوگند اگر گشايشى در ديدگانم پديد مىآمد و بينا بودم ، راه ورود و خروج خانهام را بر شما مىبستم و شما تجاوزكاران را در تنگنا قرار مىدادم ! سپاه « عبيد » پس از پيكارى بسيار ، او را محاصره كرد و دستگير ساخت . و دخترش فرياد برمىآورد كه : اى داد از بىياورى ! پدرم محاصره و گرفتار گرديد ؛ چرا كه يار و ياورى ندارد !
شهامتى تحسين برانگيز
( 2 ) سرانجام او را دستگير كرده و به كاخ بيداد آوردند .
« عبيد » هنگامى كه چشمش به او افتاد ، گفت : ستايش از آن خداوندى است كه تو را رسوا ساخت ! « الحمد للَّه الّذى أخزاك . »
پير دلاور پاسخ داد كه : هان اى دشمن خدا ! چگونه ؟ به خداى سوگند ، اگر چشمم بينا بود ، روزگار را بر شما تيره و تار مىساختم و شما را در ورود و خروج بر خانه و حريم زندگىام در فشار و تنگنا قرار مىدادم .
« عبيد » گفت : هان اى دشمن خدا ! بگو ببينم ديدگاهت در بارهء « عثمان » چيست ؟
گفت : اى بردهء برده صفت ! اى پسر مرجانه ! تو را چه كار كه « عثمان » درست زيست و كار نيك انجام داد و يا سياستى استبدادى در پيش گرفت و بد كرد !