و دوستداران « على » نبودى ؟ ( 1 ) « أ لست صاحب أبى تراب ؟ » پير دلاور گفت : چرا و اينك نيز نه تنها از كار خويش پشيمان نيستم و پوزش نمىخواهم ، كه بر آن مباهات مىكنم .
« بلى ، لا أعتذر منه . »
گفت : و اينك من بر اين باورم كه با كشتن تو به خدا مىتوان نزديك شد ! « ما أرانى إلّا متقرّبا إلى اللَّه بدمك . »
و پير روشنفكر و توحيدگرا گفت : دروغ مىگويى ! به هوش باش كه با كشتن چو منى ، نه تنها به خدا نزديك نمىشوى كه سخت دور تر مىگردى ؛ چرا كه خون من تو را از بارگاه خدا دور تر مىسازد و نه نزديك ! « عبيد » وامانده گرديد و گفت : پيرى است كه خرفت شده و خرد از كف داده است ؛ و آن گاه او را آزاد كرد . « 1 »
شقاوت « عبيد » و بشارت به شهادت حسين عليه السّلام
( 2 ) جلّاد فريبكار اموى پس از شهادت سالار شايستگان و به اسارت فرستادن خاندان پيامبر ، « عبد اللَّه سلمى » را با نامهاى به سوى مدينه گسيل داشت و به او سفارش كرد كه خود را به سرعت به هدف برساند ؛ مباد كه كسى خبر شهادت حسين عليه السّلام و پيروزى سپاه « عبيد » را زودتر از وى به استاندار مدينه ، « عمرو بن سعيد » برساند .
فرستادهء « عبيد » مىگويد : من بر مركبى چابك و تندرو نشستم و به سرعت خود را به مدينه رساندم . پيش از ديدن امير مدينه ، با مردى ديدار داشتم كه او از من پرسيد ، چه خبرى آوردهام ؟
) به او گفتم : خبرى داغ و تازه دارم ، امّا تنها نزد امير آن را خواهى شنيد .
( 3 ) او گفت : أنا للَّه . . . از شهادت حسين خبر آوردهاى ؟
به او پاسخى ندادم و بر استاندار مدينه وارد شدم !
هامش
( 1 ) - بحار ، ج 45 ، ص 121 .