هان اى « فرو » ! برخيز و بر بهترينهاى روزگاران ناله سر ده ، و بر پيشواى آزادگى از ديدگان براى هميشه سيلاب اشك روان ساز . بر حسين عزيز از پردهء دل ناله و شيون سر ده ، چرا كه حراميان خون پيشواى معصوم امت را در ماه حرام بر زمين ريختند .
چرا بر سياهى لشكرشان افزودى ؟
( 1 ) « ابن رياح » در اين مورد آورده است كه : مدتى پس از شهادت سالار شايستگان مرد نابينايى را در جايى ديدم كه ضمن گفتگو برايم روشن شد كه در ريختن خون پاك حسين عليه السّلام همدست و همداستان سپاه بيداد اموى بوده است .
از او پرسيدم : چرا نابينا شده است ؟
در پاسخ گفت : من در روز عاشورا و به هنگام شهادت حسين عليه السّلام در كربلا و در ميان سپاه شوم اموى بودم ، امّا نه شمشيرى زدم و نه تيرى افكندم و نه نيزهاى به سوى حسين و يارانش پرتاب كردم .
آن روز فراموش نشدنى به پايان رسيد و من به خانهام بازگشتم و شامگاهى پس از خواندن نماز خوابيدم و در عالم خواب ، ديدم كه مردى به سوى من آمد و گفت : پيامبر خدا تو را خواسته است ، زود باش خودت را معرفى كن ! گفتم : شگفتا من و پيامبر خدا ! مرا با آن حضرت چكار ؟
او گريبان مرا گرفت و كشان كشان مرا نزد پيامبر برد .
هنگامى كه نزد آن حضرت رسيدم ، ديدم آن بزرگوار در پهن دشتى نشسته و آستين خود را بالا زده و سلاحى بر گرفته و فرشتهاى در همان حال در برابر او با شمشيرى آتشين ايستاده است .
خوب نگاه كردم ، ديدم همان فرشته با همان شمشير آتشين ، نه تن از همراهان مرا كه در كربلا با هم بوديم ، يكى پس از ديگرى ، هر كدام را با يك ضربت نابود ساخت و خود ديدم كه به هر كدام ، تنها يك شمشير فرود مىآورد و با همان ضربت سراپايشان از آتش شعلهور مىشد ! ترس و دلهره سراپايم را گرفت و در همان حال به حضور پيامبر رفتم و در برابر آن حضرت بر دو زانو نشستم و گفتم : سلام بر تو اى پيامبر خدا ! آن حضرت پاسخ مرا نداد و مدتى به من نگاه كرد ! آن گاه سر برداشت و به من