هان اى امير ! ما هستيم كه پس از كشته شدن حسين ، سوار بر اسبهاى چابك و چالاك خود شديم و به وسيله آنها بر پيكر او تاختيم و سينه و پشت او را پايمال سم ستوران نموديم و درهم كوبيديم ! « عبيد » نگاهى تحقيركننده به آنان افكند و پرسيد : شما كه هستيد ؟ ( 1 ) « من أنتم ؟ » آنان گفتند : ما گروهى هستيم كه با مركبهاى خود آن چنان بر پيكر حسين تاختيم كه استخوانهاى سينه و گلوگاه او را بسان گوشت نرم و آسيا شده ساختيم .
« عبيد » به آن تيرهبختان بهايى نداد و تنها دستور داد كه جايزهاى اندك به آنان داده شود ! و اينك سزاوارست كه نگارنده بسان سوگوارى دردمند بوسيله اين اشعار خويش بر فرزندان قهرمان « بتول » ، دخت گرانمايه پيامبر ، زمزمه كند : ( 2 )
بنو امية مات الدّين عندهم * و أصبح الحق قد وارته أكفان
أضحت منازل آل السبط مقوية * من الانيس فما فيهن سكان . . .
فرزندان اميّه به نام دين خدا دست به شقاوت و جنايتى زدند كه دين خدا و آزادى و آزادگى در روزگار آنان مرد ، و در قلمرو تاخت و تاز اقتدارگرايانهء آنان ، حق و عدالت كفن گرديد و به خاك سپرده شد .
در حكومت بيداد آنان ، در خانههاى خاندان وحى و رسالت از مردان هاشمى خبرى نيست ، و با به شهادت رسيدن آنان ، اينك در آن خانهها و سراها ، صاحبان آزاديخواه و ستمستيزشان را نخواهى يافت .
آنان با كشتن ظالمانهء پيشواى آزادى و ياران عدالت خواه او به بيدادى سهمگين دست زدند ؛ و با شهادت جان سوز آن حضرت برترين و پرفرازترين پايه از پايههاى اسلام ويران شد .
فاجعهء غمبار و سوگ جانسوزى پديد آوردند كه بر كران تا كران گيتى سايه افكند ، و باران اشك از ديدگان فرو باريد . نه پيامبرى ماند و نه فرشتهاى جز اين كه موج غم و اندوه گسترهء دل آنان را فرا گرفت . با كشتن حسين پيامبر هدايت و آزادگى را به خشم آوردند و اينك قلب مبارك و مهربان او از خبر اين رويداد جانسوز لبريز از غم و اندوه است .