21 - « عابس » يا دلاورى نامدار
( 1 ) و آن گاه شير مردى ديگر به نام « عابس شاكرى » به ميدان آمد ! پيشواى آزادى به او فرمود : هان اى « ابا شوذب » به چه مىانديشى ؟
او در پاسخ گفت : در اين انديشهام كه تا جان در بدن دارم همراه و همگام تو باشم و در راه آرمانهاى والاى تو فداكارى كنم .
سپس گام به پيش نهاد و خود را به حسين عليه السّلام نزديكتر ساخت و گفت : حسين جان ! سالار من ! به خداى سوگند باد كه اگر مىتوانستم چيزى ارزشمندتر و پربهاتر از جان و تن را در راه شما فدا سازم و بوسيله آنها از وجود گرانمايه شما دفاع كنم ، لحظهاى در اين راه درنگ نمىكردم .
( 2 ) « لو قدرت أن ارفع عنك بشيء أعزّ من نفسى لفعلت ! » اين آزاد مرد ، پس از بيان ارادت قلبى و عشق و شور خويش به سالارش حسين عليه السّلام گام به ميدان دفاع و جهاد نهاد و هماورد طلبيد ؛ امّا از سپاه خشن و خشك مغز اموى كسى جرات مبارزه با او را به خود راه نداد و كسى به جنگ او نيامد ؛ چرا كه آوازه شهامت و شجاعت او را شنيده بودند .
او هماورد خواست امّا نه تنها كسى حاضر به رويارويى با او نگرديد كه « زياد بن ربيع » ، يكى از سركردگان سپاه « عبيد » فرياد بر آورد كه : هان اى لشكر ! اين مرد را مىشناسيد ؟
اين مرد « عابس شاكرى » است ! دلاور مردى كه توانمند است و شيرافكن ؛ بنا بر اين كسى به صورت تن به تن به جنگ او نرود ، بلكه به صورت گروهى او را تيرباران كنيد ! و اين گونه بود كه در پيكارى نابرابر و ناجوانمردانه او را زير بارانى از تير قرار دادند و او نيز خود را به قلب سپاه دشمن زد و اين پيكار نابرابر تا شهادت دليرانه او ادامه يافت ، و او بدين صورت عروس زيبا و پر معنويت شهادت را در آغوش گرفت .
22 - مجاهدى ديگر از تبار آزاديخواهان
( 3 ) پس از رشادت و شهادت دليرانه « عابس شاكرى » ، مجاهد ديگرى از اردوگاه نور به ميدان آمد ، و اين بار « سويد » بود كه به يارى حسين عليه السّلام در كوى شهادت و ايثار