تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
خوكها در آن مىلولند ، شما همين آب را نيز بر روى خاندان او بسته‌ايد ! و اين خاندان او هستند كه تشنگى آنان را در كنار نهر فرات از پا در آورده است . راستى كه پس از پيامبر ، چه زشت و ظالمانه با فرزندانش رفتار كرديد ! ! ( 1 ) خداى شما را در روز رستاخيز و آن تشنگى بزرگ سيراب نسازد . هنگامى كه سخنان كوبنده و روشنگرانهء « حرّ » به اينجا رسيد ، سركردگان سپاه يزيد در وحشت از اثرگذارى سخنان آتشين او بارانى از گلوله به سوى او باريدن گرفت و درس روشنگرانهء آن قهرمان حق‌جو و توبه‌كار و آن آزادمرد آزاد انديش و آن دلاور صحنهء كارزار را ناتمام گذاشت .

آزاد مرد دنيا و آخرت

پس از سخنان پرشور و روشنگرانه « حرّ » با سپاه اموى ، و باران ناسزايى كه بجاى حق پذيرى و انصاف از اموى پرستان گمراه و دنباله رو نثار او شد ، آن آزاد مرد دنيا و آخرت رو به پيشواى شايستگان كرد و از آن حضرت اجازه ميدان خواست ، امّا آن بزرگوار از « حرّ » دعوت كرد كه از مركب پياده شود ، چرا كه ميهمان حسين عليه السّلام است و حرمت او لازم ؛ امّا او گفت : سرورم ! سواره بودن من براى اردوگاه حق بهتر از پياده شدن من است و بدين وسيله دگر باره تقاضاى رفتن كرد . حسين عليه السّلام به او اجازه دفاع داد و آن آزاد مرد حق طلب بر تبهكاران اموى يورش برد و ضمن از هم گسيختن صف‌هاى آنان اين شعر را مىخواند : ( 2 )
ما زلت ارميهم بغرة وجهه * و لبانه حتى تسربل بالدم
سپاه تجاوزكار اموى را به گونه‌اى با تيزى شمشير در هم نورديدم و با ضربه‌هاى پياپى و بىامان درهم كوبيدم كه پيكرشان خونرنگ گرديد . ( 3 ) و نيز آورده‌اند كه : او پس از آمدن به اردوگاه نور ضمن سخنانى كه با سالارش حسين عليه السّلام داشت ، چنين گفت : هنگامى كه « عبيد » مرا به سركردگى ستونى از سپاه استبداد به سوى شما گسيل مىداشت ، به هنگام بيرون آمدن از كاخ استاندارى ، ندايى اسرارآميز پشت سر خويش شنيدم كه مىگفت : « ابشر يا حرّ بخير . » هان اى حرّ ! تو را به خيرى جاودانه مژده باد !