و به فرجام كار خود بينديشند تا شايد به خود آيند .
( 1 ) هنگامى كه سفير آن حضرت موضوع را با سركردگان سپاه دشمن در ميان نهاد ، « عمر بن سعد » به شمر ، آن دژخيم آتش افروز رو كرد كه : چه مىگويى ؟ « ما تقول ؟ » او كه به ظاهر دومين مهرهء سپاه « عبيد » بشمار مىرفت ، امّا از همه پليدتر و خشنتر و آتشافروزتر مىنمود ، گفت :
« امّا أنا لو كنت الامير لم أنظره . »
اگر من فرماندهى سپاه را داشتم هرگز به حسين و يارانش مهلت نمىدادم .
« عمرو بن حجاج » كه سركردگى بخشى از سپاه را به دست داشت با شنيدن سخنان آن دو گفت : سبحان اللَّه ! به خداى سوگند كه اگر او و يارانش از رهروان راه اسلام و پيامبر هم نبودند و تنها همنوع ما بودند و چنين خواستهاى از شما داشتند ، شما حق نداشتيد به آنان نه بگوييد ؛ بلكه بر شما لازم بود كه به آنان مهلت دهيد ؛ تا چه رسد كه اين پيشنهاد از سوى حسين عليه السّلام و ياران اوست ! راستى شمايان چگونه مىتوانيد از خواسته منطقى و پيشنهاد انسانى و مسالمتجويانه و صلح آميز و خيرخواهانهء آنان سرباز زنيد ؟ چگونه ؟
اينجا بود كه تدبير « عباس » به ثمر نشست و سپاه « عمر » عقبنشينى كرد و كار به فردا - كه روز عاشورا عنوان يافت - واگذار شد .
آن شب جاودانه
[ در اين مورد آوردهاند كه آن شب تا سپيده دم در اردوگاه نور هر چه بود ، نيايش خالصانه و عاشقانه با خدا ، زمزمهء دعا و راز و نياز با آن بىنياز و تلاوت قرآن بود كه جريان داشت و خاندان و ياران حسين عليه السّلام آن شب جاودانه و فراموش ناشدنى را براى نماز و دعا و تلاوت كتاب خدا اختصاص دادند . ] گروهى از سپاهيان عمر ، شبگردى مىكردند كه بر سپاه حسين گذر كرده و زمزمه دلنواز ياران و آهنگ قرآن حسين را شنيدند ، عنان از كف دادند و ركاب از پا بريدند و ساعتى ايستاده بدان نالههاى دلپذير و طنين دلانگيز سحرى كه با نسيم سپيده دم همراه بود گوش