تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
آنجا بار نهاده بود . ما بر سر سفرهء غذا بوديم كه يكباره فرستاده و سفيرى از سوى حسين عليه السّلام نزد ما آمد و پس از درود و سلام ، با ادبى تحسين برانگيز گفت : هان اى زهير ! حسين عليه السّلام ، فرزند گرانمايهء پيامبر مرا به سوى تو فرستاده است تا به ديدار او بشتابى . ( 1 ) « انّ ابا عبد اللَّه بعثنى اليك لتأتيه . » منظرهء عجيبى بود ؛ به گونه‌اى كه هر كس هر آنچه را در دست داشت ، ناخواسته آن را به زمين افكند ! [ آرى ، گويى همگى در جاى خود خشك شدند ، لقمه‌ها از دهان‌ها افتاد ! غذا فراموش شد ! سفره از ياد رفت و همه چيز از خاطره‌ها زدوده شد ! سكوت سنگينى بر آنجا سايه افكنده بود و « زهير » نيز خاموش و حيرت‌زده از سويى فرستادهء حسين عليه السّلام را مىنگريست - كه او را به ديدار يار فرا مىخواند - و از دگر سو به همراهان و همسر روشنفكر و با ايمان خويش مىنگرد كه چه واكنشى در برابر آن رويداد شگفت و آن فراخوان عجيب از خود نشان مىدهند . ] در اين شرايط بود كه همسر شجاع و آگاه و پرواپيشه‌اش ، « دلهم » ، سكوت را شكست و روزنهء اميدى گشود و همه را از تحيّر و بىتصميمى و سرگردانى نجات داد ؛ او به « زهير » رو آورد كه : ( 2 ) « سبحان اللَّه ! يبعث اليك ابن رسول اللَّه ، ثمّ لا يأتيه ؟ » هان اى زهير ! چه جاى ترديد و دودلى و حيرت است ؟ خداى يكتا ، پاك و منزّه است و راه و رسم پيامبر و فرزندش روشن و افتخار آفرين ؛ آيا پسر پيامبر ، شما را به وسيلهء فرستاده‌اش به ديدار دعوت مىكند ، امّا شما بر آن هستى كه به دعوت او پاسخ مثبت ندهى و به سوى او نروى ؟ ! نه ! كاش اين سعادت را داشتى كه به سوى او مىرفتى و سخن جانبخش حسين عليه السّلام را مىشنيدى !

هان اى آزاد مرد !

پس از اين سخن برانگيزاننده و نيروبخش آن بانوى آزاده و روشن‌انديش بود كه سردار بزرگ عرب به پا خاست و به سوى سالار شايستگان شتافت ؛ و چيزى
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 167 | على كرمى / ابن نما الحلي