تر آن باشد كه از همان جا باز گردد و به سوى شهر و ديار و پىگرفتن رسالت اصلاحگرانهء خويش برود ، اما پس از تدبر و تعمقى ديگر ، گويى همان ديدگاه نخست را زيبندهتر ديد . . . و به زمزمهء اين سروده پرداخت كه :
سأمضى و ما بالموت عار على الفتى * اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما . . .
من به زودى به سوى اداى رسالت و ميدان كارزار مىشتابم ؛ چرا كه مرگ و شهادت در راه حق و عدالت براى جوانمرد - آن گاه كه حقگرا و در انديشهء حق باشد - ننگ و عار نيست ؛ براى كسى كه بخواهد با ايثار جان از بزرگمردان حمايت كند و از دشمنى با خدا دورى گزيند و با جنايتكاران مخالفت ورزد و با آنان سر سازش نداشته باشد .
من در راه اصلاح جامعه و مبارزه با استبداد حاكم ، جان شيرين خود را در طبق اخلاص مىگذارم و دست از زندگى مىشويم تا در راه حق و عدالت و آزادى و دفاع از حقوق و امنيت انسانها در كارزارى سخت ، با دشمنى بس سهمگين و تجاوزكار و سركوبگر روبرو گردم .
اگر در اين راه جان را نثار كردم و جهان را بدرود گفتم ، پشيمان نخواهم شد ؛ و اگر زنده بمانم ، سرزنش نخواهم گرديد و سرفراز خواهم زيست ؛ امّا براى تو همين درد و مرگ خفّتبار بس كه چنين زندگى ذلّت بار و ننگينى را تحمّل كنى و با خفّت و خوارى به سربرى .
چرا ترك يار و ديار ؟
( 2 ) كاروان عدالت و آزادى به سوى هدف راه مىسپرد كه مردى از كوفيان آن را ديد و و بىدرنگ به ديدار پسر پيامبر - كه امير آن كاروان بود - شتافت .
اين مرد كه « ابو هره » و از تيره و تبار قبيلهء بلند آوازهء بنى اسد عنوان شده است ، هنگامى كه به حسين عليه السّلام رسيد ، سلام و درود نثارش كرد و گفت : هان اى فرزند گرانمايهء پيامبر ! چرا هجرت ؟
چرا ترك يار و ديار ؟
چرا دورى از مدينه ؟
و چرا هجرت از كنار خانهء خدا ؟
راستى چه انگيزه و عامل و يا چه كس و چه چيزى تو را از حرم نياى گرانقدرت ،