در همان شرايط ، « شريك همدانى » كه از دوستداران امير مؤمنان ، على عليه السّلام ، و از شخصيّتهاى بزرگ و گرانقدر و روشنفكر عراق بود و به همراه « عبيد » ، يا همزمان با آمدن او به كوفه ، وى نيز وارد كوفه شده بود ، در خانهء « هانى » اقامت داشت .
او در همان روزها بيمار گرديد و هنگامى كه « عبيد اللَّه » از دليل نيامدن او به استاندارى جويا شد ، به او گفتند كه « شريك » در بستر بيمارى است و نمىتواند نزد امير بيايد .
او پيام داد كه : سلام مرا به شريك برسانيد و به او بگوييد كه امشب به عيادت او خواهم آمد .
چرا كوتاه آمدى ؟
( 1 ) « شريك » پس از دريافت پيام « عبيد » ، رو به جناب « مسلم » كرد و گفت : هان اى عموزادهء پيامبر ! حقيقت اين است كه پسر « مرجانه » امشب به عيادت من خواهد آمد ، بنا بر اين ، شما به هنگام ورود او ، به يكى از اين گنجهها و كمدهاى خانه وارد شو و خود را از نظر پاسداران و محافظان او نهان دار . و آن گاه هنگامى كه او در كنار بستر من نشست ، به يكباره از آنجا بيرون بيا و گردن اين عنصر خودكامه و خون آشام را بزن ، كه پس از آن ، من ادارهء امور و تنظيم شئون كوفه و نجات مردم از اسارت استبداد اموى را به سلامت و موفقيّت تضمين مىكنم .
جناب « مسلم » كه مردى شجاع و شير دل و دلاور بود ، در يك لحظه ، پيشنهاد « شريك » را پذيرفت و با اشارهء او در جايى نهان شد .
« عبيد » از راه رسيد و پس از قرار گرفتن در كنار بستر « شريك » ، از حال او جويا شد و دليل بيمارىاش را پرسيد كه او نيز ضمن پاسخ به جلّاد فريبكار اموى ، چشمش همچنان به مخفيگاه « مسلم » دوخته شده و در انتظار اقدام او براى يكسره كردن كار بود ، امّا انتظار به طول انجاميد و از « مسلم » خبرى نشد .
« شريك » به نشان فرا خواندن او براى انجام كار ، به خواندن يك بند از اين شعر پرداخت كه : در نثار درود و سلام بر « سلمى » در انتظار چه هستى ؟ « ما الانتظار بسلمى لا تحييها . . . » و آن را تكرار كرد .
« عبيد » گفتار او را بىمورد و ترديد برانگيز يافت و رو به « هانى » كرد و گفت :