لا تسعهم المغالطة فيه « 1 » . . .
خبث باطنى اصحاب عمر سعد
جبن و طمع نمىتوانند وقايع جنايتآميز كربلا را توجيه كنند و كينهء شخصى نيز اگر علاوه شود همچنين ، زيرا كينهء شخصى در كار نبوده . امام حسين هم در عاشورا فرمود : آيا حلالى را حرام و حرامى را حلال كردهام ( كه از روى عقيده با من بجنگيد ) يا مالى را بردهام و خونى را ريختهام ( كه روى عداوت شخصى با من بجنگيد ) ؟ جُبن و طمع نمىتواند مُثله و تنكيل و كشتن طفل صغير و آب بستن و اسب تاختن را توجيه كند . بايد گفت در طينت امثال شمر يك نوع خبث ذاتى و كينهء با حقى وجود داشته و با هر عمل جوانمردانه مخالف بودند .
نظم در اصحاب سيد الشهداء
مطابق نقل عقّاد ( ص 184 ) نظمى در كار اصحاب سيد الشهداء بود از اين جهت كه بعضى خودشان را وقايه و سپر امام حسين قرار مىدادند و تا او مىافتاد فوراً آنجا ( خلأ ) پر مىشد .
گاهى شعرا در بيان خود مىگويند : آرزويم اين است كه يك لحظه محبوب خود را ببينم و بميرم ، آرزويم اين است فلان مقصودم حاصل شود و بميرم . به قدرى يك موضوع جالب مىشود كه حاضرند تمام زندگى را و تمام امتداد زمان را در يك لحظه جمع كنند ولى با آن كيفيتى كه مىخواهند . از حيات ، كيفيت حيات را مىخواهند نه كميت آن را ( اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست . . . ) . اصحاب أبا عبد اللَّه از كميت حيات گذشتند و همهء حيات را و خوشيهاى حيات را - خوشيهايى كه فقط عدهء معدودى از صاحبان روحيهء عظيم آن را درك مىكنند - در يك نصف روز به علاوهء يك شب جمع كردند براى خود . خدا مىداند كه چه عظمت و جلال و زيبايى و جمالى داشته آن فداكاريها و آن به خاك افتادنها ! انسان نصف روز زنده بماند ولى غرق در آن حالت معنوى باشد برترى دارد بر هزار سال زندگى حيوانى كه جز خوردن و
هامش
( 1 ) . [ زيرا آنان به خوبى فهميده بودند كه گناهى بزرگ مرتكب شدهاند به طورى كه نمىتوانستند مغالطه كنند و خودشان را گول بزنند . ]