مسلم بن عقيل دربارهاش گفت : « و يقتل النفس الّتى حرّم اللَّه قتلها على الغضب و العداوة و سوء الظّنّ و هو يلهو و يلعب كأنّه لم يَصنع شيئاً ( موت وجدان ) » « 1 » . عبيد الله در وقعهء كربلا فقط 28 سال داشت .
يزيد به واسطهء امتناعى كه زياد از بيعت گرفتن اهل بصره براى يزيد كرد ، از زياد و پسرش بدش مىآمد « 2 » و اين هم يك علتى بود براى اينكه عبيد الله كوشش بيشترى در خدمت بكند و بيشتر اظهار اخلاص بكند ، اما عمر بن سعد صرفاً كور و كرِ طمع منصب ، پول و لذت بود .
اباء حسين عليه السلام از بيراهه رفتن
در نفس المهموم است ( ص 40 ) : « فَقالَ لَهُ اهْلُ بَيْتِهِ : لَوْ تَنَكَّبْتَ الطَّريقَ الْاعْظَمَ كَما فَعَلَ ابْنُ الزُّبَيْرِ كَيْلا يَلْحَقَكَ الطَّلَبُ ، فَقالَ : لا وَ اللَّهِ لا افارِقُهُ حَتّى يَقْضِىَ اللَّهُ ما هُوَ قاضٍ » « 3 » .
اين هم يك نمونه است از روح شجاعت و فروسيّت و مردانگى اسد اللهى .
ابن زياد بعد از تنها ماندن مسلم تصميم گرفت نماز را در مسجد بخواند . گفت :
« برئت الذمة من رجل من الشرطة و العرفاء و المناكب - رءوس العرفاء - و المقاتلة صلّى العشاء الّا فى المسجد » « 4 »
هامش
( 1 ) . [ و او انسان بىگناه را به محض خشم و دشمنى و بدگمانى مىكشت و با اين حال به لهو و لعب مىپرداخت كه گويى اصلًا عمل زشتى مرتكب نشده است . ]
( 2 ) . در جلد 1 ضحى الاسلام ص 175 : « قال يزيد بن معاوية يعدد فضل بيته على زياد بن أبيه : لقد نقلناك من ولاء ثقيف إلى عزّ قريش ، و من عبيد إلى أبى سفيان ، و من القلم الى المنابر » [ يزيد بن معاويه فضائل خاندان خودش را بر زياد بن أبيه برمىشمرد و مىگفت : ما تو را از غلامى ثقيف تحت عزت قريش ، و از عبيد به ابو سفيان ، و از قلم ( نويسندگى ) به منبرها انتقال داديم ] .
( 3 ) . [ خاندانش به او گفتند : بهتر است از شاهراه نروى چنان كه ابن زبير نرفت تا به تو دسترسى پيدا نكنند .
فرمود : نه ، به خدا سوگند از شاهراه جدا نشوم تا خدا آنچه را مقدر فرموده عملى سازد . ]
( 4 ) . [ من از تمام سران مأموران امنيتى و سرپرستان قبائل و سربازانى كه نماز عشاء را در مسجد نخوانند امان را برداشتم . ]