تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠

اخلاق و صفات شمر و عبيد الله و مسلم بن عقبه

هر يك از اين سه نفر يك نقصى در بدن يا در نسب داشتند و روى قاعدهء روانشناسى هر كسى كه نقصى دارد مىخواهد هرطور شده آن نقص را جبران كند و فعاليت زيادى مىكند « 1 » و احياناً جبران نقص خود را در پايين آوردن و منكوب نمودن ديگران مىخواهد بنمايد تا تعادل برقرار شود . دربارهء شمر گفته‌اند : « كان أبرص كريه المنظر ، قبيح الصُّورة و كان يصطنع المذهب الخارجى ( چون در سايهء اين مذهب بهتر مىشود از اجتماع انتقام گرفت ) يحارب بها عليّاً و أبناءَه ، و لكن لا يتّخذه حجّة ليحارب بها معاوية و أبناءَ ه » « 2 » . دربارهء مسلم بن عقبه گفته‌اند : « كان أعور أمغر ، ثائر الرّأس ، كأنّما يقلع رجليه من وحل إذا مشى » « 3 » دربارهء عبيد الله گفته‌اند : كان متّهم النسب فى قريش ( عرب به افتخار نسبى قطع نظر از حلال زاده بودن اهميت زيادى مىداد ) لأنَّ أباه زياداً كان مجهول النّسب فكانوا يسمّونه زياد بن أبيه . ثم ألحقه معاوية بأبى سفيان - القصّة . . . و كانت امّ عبيد الله جارية مجوسيّة تدعى مرجانة ( ظاهراً ايرانى بوده و شايد در مدت ولايت فارس او را پيدا كرد ) فكانوا يعيِّرونه بها و ينسبونه إليها ، كان ألكن اللّسان لا يقيم نطق الحروف العربيّة ، فكان إذا عاب الحرورى من الخوارج قال « هرورى » فيضحك سامعوه ، و أراد مرّة أن يقول : اشهروا سيوفكم ، فقال : افتحوا سيوفكم ، فهجاه يزيد بن مفرّغ « 4 » :
و يوم فتحت سيفك من بعيد * أضعت و كلّ أمرك للضّياع « 5 »
هامش
( 1 ) . در روانشناسى جديد « مكانيسم جبران » اصطلاح شده است . ( 2 ) . [ او پيس و زشت رو و بدقيافه بود ، مذهب خوارج را اختيار كرده بود تا به اين بهانه با على و فرزندانش بجنگد ، ولى آن را حجت و دليل قرار نمىداد تا با معاويه و اولادش بجنگد . ] ( 3 ) . [ يك چشم و گلگون و سپيدموى بود ، و چون راه مىرفت گويى دو پايش را مىخواهد از گل بيرون آورد . ] ( 4 ) . رجوع شود به بيست مقاله قزوينى ص 39 ، داستان يزيد بن مفرّغ و عباد بن زياد و شعر معروف :الا ليت اللحى كانت حشيشا * فتعلفها خيول المسلميناو او ارجاع به جلد 17 اغانى ص 56 و طبرى ، سلسلهء 2 ، ص 192 و 193 و طبقات الشعراء ابن قتيبه ص 120 مىدهد ، و در بيست مقاله مختصر شده . ايضاً در اين قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلّكان ص 384 . ( 5 ) . [ در نسب خود ميان قريش متهم بود زيرا پدرش زياد نسبش ناشناخته بود لذا او را زياد بن أبيه مىخواندند . سپس معاويه او را فرزند ابو سفيان قرار داد - داستانش معروف است . . . و مادر عبيد الله كنيزى مجوسى بود كه مرجانه نام داشت ، و مردم وى را به خاطر او سرزنش مىكردند و وى را به او منتسب مىدانستند . او زبانش لكنت داشت و حروف عربى را به خوبى ادا نمىكرد ، و چون مىخواست يكى از حروريان خارجى را عيب گويد مىگفت : هرورى ، و شنوندگان همه به او مىخنديدند . يك بار خواست بگويد : شمشيرهاتان را بركشيد ، گفت : شمشيرهاتان را باز كنيد ، و يزيد بن مفرّغ او را به اين بيت هجو كرد : و روزى كه شمشيرت را از دور باز كردى خود را ضايع نمودى ، و همهء كارهايت ضايع است . ]