نگيريم بلكه از مادهء « نَصَبَ » بگيريم ، يعنى مقصود اين باشد كه على عليه السلام را به خلافت نصب كن ، باز مطلب صددرصد منطبق با آيات قرآن است .
مقام تبليغ
از همهء اينها چه نتيجه مىگيريم ؟ نتيجه مىگيريم كه در منطق قرآن ، كار تبليغ ، كار هدايت و ارشاد مردم ، كار بسيار بسيار دشوارى تلقى شده است ، در حالى كه در جامعهء ما اين قدر كوچك و سبك گرفته مىشود و كار به جايى رسيده كه ديگر اهل علم و فضل ، هركس كه سواد و معلومات داشته باشد ، ننگش مىآيد منبر برود . مىگويند فلانى مرد عالمى است ، در شأنش نيست كه منبر برود و تبليغ كند ! تقصير كيست ؟
تقصير جامعه است . جامعه اين قدر مقام تبليغ را تنزل داده و پايين آورده كه هر عالمى ننگ و عارش مىآيد ، توهين به خودش مىداند كه شأن تبليغ را به عهده بگيرد . الآن در جامعهء ما الحمد للَّه اشخاصى هستند كه ذو فضيلتين هستند ، هم امام جماعت هستند و هم خطيب ( مثل آقاى دكتر مفتّح « 1 » ) . ولى در جامعهء ما شأن پيشنماز از شأن مبلّغ بيشتر و بالاتر است . پيشنمازى كه هنرى نيست ، ايستادن و ديگران به او اقتدا كردن كه هنرى نيست . چون من هر دو كار را كردهام مىگويم . من در محراب بودهام پيشنمازى كردهام ، در منبر بودهام تبليغ كردهام . هميشه ديده و احساس كردهام كه وقتى در محراب هستم ، در نظر مردم محترمتر هستم تا وقتى كه منبر رفتهام . خدا مىداند اين حقيقت است . در يك ماه رمضان ، من در مسجدى منبر مىرفتم و مدتى ديگر پيشنمازى مىكردم . مىديدم وقتى كه پيشنماز هستم ، در نظر مردم بزرگتر و محترمتر هستم تا وقتى كه حرف مىزنم . اين بود كه تشخيص مىدادم كه اين مردم ، بىهنرى را بر هنر ترجيح مىدهند .
چرا بايد اينجور باشد ؟ ما خودمان هستيم كه اين مقام عظيم و منيع را پايين مىآوريم . پيغمبر اكرم خودش مبلّغ بود ، واعظ بود ، منبر مىرفت . در ابتدا منبر نبود ، ستونى بود كه رسول اكرم در حال ايستاده به آن تكيه مىكردند و براى مردم موعظه مىنمودند . بعد دستور دادند منبرى ساختند و از آن پس مىرفتند بالاى منبر
هامش
( 1 ) . [ همانطور كه در مقدمه ذكر شده است اين سخنرانيها در سال 1350 هجرى شمسى در مسجد جاويد تهران ايراد شده است . در آن زمان ادارهء آن مسجد و امامت جماعت آن به عهدهء شهيد دكتر مفتح بوده است و ايشان نيز در اين جلسات حضور داشتهاند . ]