سرشت انسانهاست . مىگويد پيغمبران آمدهاند به مردم بگويند : أيّها النّاس ! آن پيمانى كه در سرشت خود با خداى خود بستهايد ، ما وفاى به آن پيمان را از شما مىخواهيم نه چيز ديگر . « وَ يُذَكِّروهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ » پيامبران يادآوراناند . « وَ يَحْتَجّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْليغِ » و براى اينكه پيام خدا را به مردم ابلاغ كنند و از اين راه با مردم اتمام حجّت نمايند . « وَ يُثيروا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقولِ » « 1 » ( چه جملههاى عجيبى ! ) مىفرمايد : در عقلهاى مردم ، در فكر مردم ، در روح مردم ، در اعماق باطن مردم گنجهايى مدفون است ؛ گنجهايى عقلانى در عقل مردم وجود دارد ، ولى روى اين گنجها را خاك و غبار پوشانيده است ؛ پيغمبران آمدهاند تا اين غبارها و لايههاى خاك را بزدايند و اين گنجى را كه مردم در درون خود دارند به خود آنها بنمايانند . هر فردى در خانهء روح و روان خود گنجى دارد و از آن بىخبر است ؛ پيغمبران آمدهاند آن گنج را بنمايانند تا هركس با كمال شوق و شور و ابتهاج درصدد بيرون آوردن گنج خودش باشد .
پيغمبران خدا همه مبلّغند به اين بيان كه عرض كردم ، ولى همه مشرّع نيستند . اين است كه پيغمبران خدا دو دستهاند : پيغمبرانى كه هم مشرّعند و هم مبلّغ ، و پيغمبرانى كه فقط مبلّغند . پيغمبران مشرّع يعنى پيغمبران قانونگذار كه عدهشان خيلى كم است ؛ جمعاً پنج تا مىشوند : نوح ، ابراهيم ، موسى ، عيسى و خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله . ولى همهء پيغمبران ، مبلّغ رسالات الهى هستند همچنانكه آمر به معروف و ناهى از منكر هستند .
اينكه شنيدهايد يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر آمدهاند ، هر پيغمبرى براى بشر قانون نياورده ؛ آنها كه قانون آوردهاند محدودند . ساير پيغمبران مبلّغ پيامى بودهاند كه پيغمبران مشرّع آوردهاند ، و آنها را پيغمبران تبليغى بايد گفت . همانطور كه بعد از پيغمبر آخر الزمان و خاتم ، پيغمبر مشرعى نخواهد آمد ، بعد از او پيغمبر مبلّغى هم نخواهد آمد ولى مبلّغ بايد باشد ، چطور ؟ چون دورهء ختميّه دورهء كمال و بلوغ بشر است . در اين دوره آن وظيفهاى را كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر منهاى پنج تا انجام مىدادند ( و در واقع خدا خودش انجام مىداد ، يعنى پيغمبرانى را براى اين كار مبعوث مىكرد ) ، يعنى تبليغ را ، بايد مردم عادى انجام بدهند . اين است كه مبلّغين واقعى اسلام ، پيامبرانِ پيامبرند ، يعنى پيام پيامبر را به مردم مىرسانند .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه فيض الاسلام ، ص 33 ( خطبهء اول ، قسمت 36 ) .