تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
خود كه مشورت كرد ملامتش كرد ، گفت مبادا چنين كارى بكنى . ولى در آخر ، طمع غالب شد و اين مرد قبولى خودش را اعلام كرد . در كربلا كوشش مىكرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند ، كوشش مىكرد بلكه بتواند به شكلى به اصطلاح صلح برقرار كند ، يعنى خودش را از كشتن حسين بن على معاف كند ، لااقل خودش را نجات بدهد ، بعد هرچه شد شد . دو سه جلسه با أبا عبد اللَّه مذاكره كرد . به قول طبرى چون در اين مذاكرات فقط اين دو نفر شركت كرده‌اند ، از متن مذاكرات اطلاع درستى در دست نيست ؛ فقط آن مقدارى در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده است يا ما از زبان ائمّهء اطهار اطلاعاتى در اين زمينه داريم ، و الّا اطلاع ديگرى در دست نيست . خيلى كوشش مىكرد كارى بكند - و حتى نوشته‌اند گاهى هم دروغهايى جعل مىكرد - كه غائله بخوابد . آخرين نامه‌اش كه براى عبيد الله زياد آمد ، عده‌اى دور و بر مجلس نشسته بودند . عبيد الله اندكى به فكر فرو رفت ، گفت : شايد بشود اين قضيه را با مسالمت حل كرد . ولى آن بادنجان دور قاب‌چين‌ها ، كاسه‌هاى داغتر از آش كه هميشه هستند ، مانع شدند . يكى از آنها شمر بن ذى الجوشن بود . از جا بلند شد و گفت : امير ! بسيار دارى اشتباه مىكنى . امروز حسين در چنگال تو گرفتار است ، اگر از اين غائله نجات پيدا كند [ ديگر بر او دست نخواهى يافت . ] مگر نمىدانى شيعيان پدرش در اين كشور اسلامى كم نيستند ، زيادند ، منحصر به مردم كوفه نيستند . از كجا كه شيعيان ، از اطراف و اكناف جمع نشوند ؟ و اگر جمع شدند ، تو از عهدهء حسين برنمىآيى . نوشته‌اند مثل آدمى كه خواب باشد ، يك‌دفعه بيدار شد ، گفت : راست گفتى . بعد اين شعر را خواند :
الْانَ قَدْ عَلَقَتْ مَخالِبُنا بِهِ * يَرْجُوا النَّجاةَ وَ لاتَ حينَ مَناصٍ « 1 »
و متقابلًا بر عمر سعد خشم گرفت . گفت : چه نزديك بود كه او ما را اغفال كند . فوراً نامه‌اى به عمر سعد نوشت كه ما تو را نفرستاده بوديم به روى آنجا نصايح پدرانه براى ما بنويسى . تو مأمورى ، سربازى ، بايد انضباط داشته باشى ، هرچه من به تو فرمان مىدهم ، بايد بىچون و چرا اجرا كنى . اگر نمىخواهى برو كنار ، ما كس ديگرى را مأمور اين كار خواهيم كرد . نامه را به شمر بن ذى الجوشن داد و گفت : اين را به دستش بده . ضمناً نامهء فرمان محرمانه‌اى نوشت و به دست شمر داد و گفت : اگر عمر سعد از
هامش
( 1 ) . [ الآن چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مىجويد ولى زمان رهايى گذشته است . ]