زينب ( سلام اللَّه عليها ) در داخل يكى از خيمههاست ، ظاهراً دارد زين العابدين را پرستارى مىكند . صدا را از بيرون شنيد . فوراً بيرون آمد ، ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقهء محاصره را تنگتر مىكند . آمد دست زد به شانهء أبا عبد اللَّه : برادر ! بلند شو ، نمىبينى ؟ نمىشنوى ؟ ببين چه خبر است ! حسين سر را بلند مىكند و بدون اينكه توجهى به اين لشكر كند ، مىگويد : من الآن در عالم رؤيا جدّم را ديدم ، به من بشارت و نويد داد ، گفت : حسينم تو عن قريب به من ملحق مىشوى . خدا مىداند در اين حال در دل زينب ( سلام اللَّه عليها ) چه گذشت ! .
شب عاشوراست . شبى است كه ما اگر درست به احوال شهيدان كربلا دقت كنيم ، از طرفى وقتى آن حماسه را مىبينيم روحمان به هيجان مىآيد ، قلبمان تكان مىخورد ، و از طرف ديگر متأثر مىشويم . دلايلى در كار است بر اينكه به اندازهاى كه در شب عاشورا بر زينب ( سلام اللَّه عليها ) سخت گذشت ، بر هيچ كس سخت نگذشت ، و باز به اندازهاى كه در اين شب به ايشان سخت گذشت ، در هيچ موقع ديگرى سخت نگذشت چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحى زينب خيلى قوى بود و با جريانهايى ، قويتر و نيرومندتر شد .
شب عاشورا
دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلى منقلب كرده است ؛ يكى در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا . در اين شب أبا عبد اللَّه برنامهء خيلى مفصلى دارد .
يكى از برنامهها اين است كه به كمك اصحابش اسلحه را براى فردا آماده مىكنند .
مردى است به نام جَوْن ( يا هون ) ، آزادشدهء ابو ذر غفارى است . متخصص در كار اسلحهسازى بود . خيمهاى به سلاحها اختصاص داشت و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردن سلاحها بود . أبا عبد اللَّه آمده بود از او سركشى كند . اتفاقاً اين خيمه مجاور است با خيمهء زين العابدين كه بيمار بودند و زينب ( سلام اللَّه عليها ) از او پرستارى مىكرد . اين دو خيمه نزديك يكديگر است و أبا عبد اللَّه دستور داده بود چادرها را در آن شب نزديك به همديگر برپا كنند به طورى كه طنابها داخل يكديگر بود ، به دليلى كه بعد عرض مىكنم . راوى اين حديث ، زين العابدين است . مىگويد : عمّهام زينب مشغول پرستارى بود . پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه مىكرد ببيند اين مرد اسلحه ساز چه مىكند . من يك وقت ديدم پدرم دارد با خودش شعرى را