زمزمه مىكند ، دو سه بار هم تكرار كرد :
يا دَهْرُ افٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ * كَمْ لَكَ بِالْاشْراقِ وَ الْاصيلِ
وَ صاحِبٍ وَ طالِبٍ قَتيلٍ * وَ الدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالْبَديلِ
وَ انَّمَا الْامْرُ الَى الْجَليلِ « 1 » .
اى روزگار ، تو چقدر پستى ! چگونه دوستان را از انسان مىگيرى ! بله ، روزگار چنين است ولى امر به دست روزگار نيست ، امر به دست خداست . ما راضى به رضاى الهى هستيم ، ما آنچه را مىخواهيم كه خدا براى ما بخواهد . زين العابدين مىگويد : من مىشنوم ، عمّهام زينب هم مىشنود . سكوت معنىدار و مرموزى ميان من و عمّهام برقرار شده است . دل مرا عقده گرفته است ، به خاطر عمّهام زينب نمىگريم . عمّهام زينب دلش پر از عقده است ، به خاطر اينكه من بيمارم نمىگريد . هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت مىكنيم . ولى آخر زينب يك مرتبه بغضش تركيد ( زن است ، رقيق القلب است ) ، شروع كرد بلند بلند گريستن ، فرياد كردن ، ناله كردن كه اى كاش چنين روزى را نمىديدم ، اى كاش جهان ويران مىشد و زينب چنين ساعتى را نمىديد . با اين حال ، خودش را رساند خدمت أبا عبد اللَّه عليه السلام . أبا عبد اللَّه آمد نزد زينب ، سر او را به دامن گرفت ، او را نصيحت و موعظه كرد : « يا اخَيَّهْ ! لا يَذْهَبَنَّ بِحِلْمِكِ الشَّيْطانُ » خواهر جان ! مراقب باش شيطان تو را بىصبر نكند ، حلم را از تو نربايد . اينها چيست كه مىگويى ؟ ! اى كاش روزگار خراب بشود يعنى چه ؟ ! چرا روزگار خراب بشود ؟ ! مردن حق است ، شهادت حق است ، شهادت افتخار ماست . جدّم پيغمبر از من بهتر بود .
پدرم على ، مادرم زهرا ، برادرم حسن ، همهء اينها از من بهتر بودند . همهء اينها رفتند ، من هم مىروم . تو بايد مواظب باشى بعد از من سرپرستى اين قافله را بكنى ، سرپرستى اطفال مرا بكنى . زينب در حالى كه مىگريست ، با صداى نازكى گفت : برادر جان ! همهء اينها درست ، ولى هر كدام از آنها كه رفتند ، من چند نفر و حد اقل يك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود . آخرين كسى كه از ما رفت برادر ما حسن بود . دل من تنها به تو خوش بود . برادر ! اگر تو از دست زينب به روى ، دل زينب در اين دنيا به چه كسى خوش باشد ؟ .
در عصر تاسوعا بعد كه أبا عبد اللَّه آن جمله ( جريان خواب ) را به زينب فرمود ،
هامش
( 1 ) . اللّهوف ، ص 33 .