تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
دارد آن را به جوش مىرود و در نتيجه بخار فشار مىآورد و سماور را تكان مىدهد و مىلرزاند ، آن آتشى كه حسين بن على عليه السلام از حقيقت در دل اين مرد روشن كرده بود ، در مقابل جدارهايى كه در وجودش بود - او هم مثل ما و شما دنيا مىخواست ، پول و مقام و سلامت مىخواست ، عافيت مىخواست - به او فشار آورده مىگويد : برو به سوى حسين بن على . ولى از طرف ديگر ، آن افكار مادّى كه در هر انسانى وجود دارد ، او را وسوسه مىكند : اگر بروم ساعتى بعد كشته خواهم شد ، ديگر زن و فرزندان خود را نخواهم ديد ، تمام ثروتم از دستم مىرود ، شايد بعد از من اساساً دشمن تمام ثروتم را مصادره كند ، بچه‌هايم بىسرپرست مىمانند ، زنم بىشوهر مىماند . اينها مانع كشيده شدن او به سوى امام مىشود . اين دو نيروى مخالف به او فشار مىآورد . يك وقت نگاه مىكنند مىبينند حرّ دارد مىلرزد . كسى از او پرسيد : چرا مىلرزى ؟ تو كه مرد شجاعى بودى . خيال كرد لرزشش از ترس او از ميدان جنگ است ! گفت : نه ، تو نمىدانى من دچار چه عذاب وجدانى هستم ! خودم را در ميان بهشت و جهنم مخيّر مىبينم . نمىدانم بهشتِ نسيه را بگيرم يا دنبال همين دنياى نقد بروم كه عاقبتش جهنم است . مدتى در حال كشمكش و مبارزه با خود بود ولى بالأخره اين مرد شريف و به تعبير امام حسين عليه السلام حرّ و آزاده تصميم خود را گرفت . براى اينكه دشمن مانعش نشود ، آرام آرام خود را كنار كشيد ، بعد يك مرتبه به اسب خود شلّاق زد و به سوى خيام حسينى رفت . ولى براى اينكه خيال نكنند او به قصد حمله آمده است ، علامت امان نشان داد . نوشته‌اند : « قَلَبَ تُرْسَهُ » يعنى سپر خودش را واژگونه كرد به علامت اينكه من به جنگ نيامده‌ام ، امان مىخواهم . اول كسى كه با او مواجه شد أبا عبد اللَّه عليه السلام بود ، چون حضرت در بيرون خيام حرم ايستاده بود . سلام كرد : « السَّلامُ عَلَيْكَ يا ابا عَبْدِ اللَّهِ » ! عرض كرد : آقا من گنهكارم ، روسياه هستم ، من همان گنهكار و مجرمى هستم ( اول كسى هستم ) كه راه را بر شما گرفتم . به خداى خود عرض مىكند : خدايا از گناه اين گنهكار بگذر ، « اللّهُمَّ انّى ارْعَبْتُ قُلوبَ اوْلِيائِكَ » خدايا ! من دل اولياى تو را به لرزه درآوردم ، آنها را ترساندم . ( اهل بيت حسين بن على عليه السلام وقتى او را در بين راه ديدند ، اول بارى بود كه چشمشان به دشمن افتاد . وقتى هزار نفر مسلّح را ببينند كه جلويشان ايستاده‌اند ، قهراً حالت رعب و ترس پيدا مىكنند . ) آقا ! من تائبم و مىخواهم گناه خود را جبران كنم . لكهء سياهى كه براى خود به وجود آورده‌ام جز با خون با هيچ چيز ديگر پاك نمىشود .