را بيشتر از عمل تحت تأثير قرار نمىدهد . شما مىبينيد مردم از انبياء و اولياء ، زياد پيروى مىكنند ولى از حكما و فلاسفه آن قدرها پيروى نمىكنند ، چرا ؟ براى اينكه فلاسفه فقط مىگويند ، فقط مكتب دارند ، فقط تئورى مىدهند ؛ در گوشهء حجرهاش نشسته است ، پىدرپى كتاب مىنويسد و تحويل مردم مىدهد . ولى انبياء و اولياء تنها تئورى و فرضيه ندارند ، عمل هم دارند . آنچه مىگويند اول عمل مىكنند . حتى اينطور نيست كه اول بگويند بعد عمل كنند ، اول عمل مىكنند بعد مىگويند . وقتى انسان بعد از آنكه خودش عمل كرد ، گفت ، آن گفته اثرش چندين برابر است .
على بن أبي طالب مىفرمايد ( و تاريخ هم نشان مىدهد كه اينطور است ) : « ما امَرْتُكُمْ بِشَيء الّا وَ قَدْ سَبَقْتُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ ، وَ لا نَهَيْتُكُمْ عَنْ شَىْءٍ الّا وَ قَدْ سَبَقْتُكُمْ بِالنَّهْىِ عَنْهُ » « 1 » هرگز شما نديديد كه شما را به چيزى امر كنم مگر اينكه قبلًا خودم عمل كردهام ( تا اول عمل نكنم به شما نمىگويم ) و من هرگز شما را از چيزى نهى نمىكنم مگر اينكه قبلًا خودم آن را ترك كرده باشم ( چون خودم نمىكنم ، شما را نهى مىكنم ) . « كونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَيْرِ الْسِنَتِكُمْ » « 2 » مردم را به دين دعوت كنيد اما نه با زبان ، با غير زبان دعوت كنيد ؛ يعنى با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت كنيد . انسان وقتى عمل مىكند ، خودبه خود با عمل خود جامعه را تحت تأثير قرار مىدهد .
فيلسوف معروف معاصر ، ژان پل سارتر حرفى دارد . البته حرف او تازگى ندارد ولى تعبيرى كه مىكند تازه است . مىگويد : من كارى كه مىكنم ضمناً جامعهء خود را به آن كار ملتزم كردهام . و راست هم هست . هر كارى كه شما بكنيد ، كار بد يا خوب ، جامعهء خود را به آن كار ملتزم كردهايد . خواه ناخواه كار شما موجى به وجود مىآورد ، تعهدى براى جامعه ايجاد مىكند ، بايدى است براى خود شما و بايدى است براى اجتماع شما ؛ يعنى هر كارى ضمناً امر به اجتماع است و اينكه تو همچنين كن . وقتى من كارى مىكنم ، زبان عمل من اين است كه برادر ! تو هم مثل من باش . هرچه هم بگويم مثل من نباش ، نمىشود . من هرچه به شما بگويم به قول من عمل كن ولى به كردار من كارى نداشته باش ، فايده ندارد . شما نمىتوانيد به گفتار من توجه كنيد ولى به كردار من توجه نكنيد . آنچه در شما التزام و تعهد به وجود مىآورد ، در درجهء اول
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 175 ( شبيه اين عبارت ) .
( 2 ) . كافى ، ج 2 / ص 78 ، باب ورع .