نمىپذيرم ، قيام مىكنم ، بلكه اين بود كه اگر بيعت هم نخواهند ، من به حكم وظيفهء امر به معروف و نهى از منكر بايد قيام كنم ؛ و نيز مسأله اين نبود كه چون مردم كوفه از من دعوت كردهاند قيام مىكنم ( هنوز حدود دو ماه مانده بود كه مردم كوفه دعوت كنند ؛ روزهاى اول بود و به دعوت مردم كوفه مربوط نيست ) ، بلكه مسأله اين بود كه دنياى اسلام را منكرات فراگرفته است ؛ من به حكم وظيفهء دينى ، به حكم مسئوليت شرعى و الهى خود قيام مىكنم .
در عامل اول ، امام حسين مدافع است . به او مىگويند : بيعت كن ، مىگويد : نمىكنم ؛ از خودش دفاع مىكند . در عامل دوم ، امام حسين متعاون است . او را به همكارى دعوت كردهاند ، جواب مثبت داده است . در عامل سوم ، امام حسين مهاجم است . در اينجا او به حكومت وقت هجوم كرده است . به حسب اين عامل ، امام حسين يك مرد انقلابى است ، يك ثائر است ، مىخواهد انقلاب كند .
وظيفهء امام از نظر هر يك از اين عوامل
هر يك از اين عوامل ، يك نوع تكليف و وظيفه براى امام حسين ايجاب مىكرد .
( اينكه مىگويم اين نهضت چندماهيتى است ، براى اين است . ) از نظر عامل بيعت ، امام حسين وظيفهاى ندارد جز زير بار بيعت نرفتن . اگر به پيشنهاد ابن عبّاس هم عمل مىكرد و در دامنهء كوهها مىرفت ، به اين وظيفهاش عمل كرده بود . از نظر انجام اين وظيفه ، امام حسين تكليفش اين نبود كه يك نفر ديگر را هم با خودش به همكارى دعوت كند . از من بيعت خواستهاند ، من نمىكنم ؛ خواستهاند دامن شرافت مرا آلوده كنند ، من نمىكنم . از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، وظيفهاش اين است كه به آنها پاسخ مثبت بدهد چرا كه اتمام حجّت شده است .
يكى از آقايان سؤال كرده است كه اين اتمام حجّت در مقابل تاريخ ، به چه شكل مىشود ؟ پس مسألهء امامت چه مىشود ؟ نه ، مسألهء امامت به اين معنى نيست كه امام ديگر تكليف و وظيفهء شرعى نداشته باشد ، اتمام حجّت دربارهاش معنى نداشته باشد .
على عليه السلام در خطبهء شقشقيّه مىفرمايد :
لَوْ لا حُضورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجودِ النّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَماءِ انْ لا يُقارّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلومٍ لالْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها وَ لَسَقَيْتُ