فرمود : « وَاللَّهِ لَاسَلِّمَنَّ ما سَلِمَتْ امورُالْمُسْلِمينَ وَلَمْ يَكُنْ فيها جَوْرٌ الّا عَلَىَّ خاصَّةً » « 1 » مادامى كه ستم بر شخص من است ولى كار مسلمين بر محور و مدار خودش مىچرخد و آن كسى كه به جاى من هست اگرچه به ناحق آمده اما كارها را عجالتاً درست مىچرخاند ، من تسليمم و مخالفتى نمىكنم .
بعد از عثمان و در زمان معاويه ، مردم مىآيند با حضرت بيعت مىكنند . آنجا ديگر اميرالمؤمنين با متمرّدين يعنى ناكثين و قاسطين و مارقين ، اصحاب جمل و اصحاب صفّين و اصحاب نهروان مىجنگد و جنگ خونين راه مىاندازد . همچنين بعد از جنگ صفّين ، در قضيهء طغيان خوارج و نيرنگ عمرو عاص و معاويه كه قرآنها را سر نيزه كردند و گفتند بياييم قرآن را ميان خودمان داور قرار بدهيم ، و عدهاى گفتند راست مىگويد ، و در سپاه اميرالمؤمنين انشعاب پديد آمد و ديگر جايى براى اميرالمؤمنين باقى نماند ، با اينكه مايل نبود ، تسليم شد و بالأخره حكميت را پذيرفت . اين هم خودش كارى نظير صلح بود ؛ يعنى گفت حَكَمها بروند مطابق قرآن و مطابق دستور اسلام حكومت كنند ، منتها عمرو عاص قضيه را به شكلى درآورد كه حتى براى خود معاويه هم ديگر ارزش نداشت ، يعنى قضيه را به شكل حقه بازى تمام كرد ، ابوموسى را فريب داد اما فريبش به شكلى نبود كه نتيجهاش اين باشد كه على خلع بشود و معاويه بماند بلكه به شكلى بود كه همه فهميدند كه اساساً اينها با همديگر توافق نكردهاند و يكى از ايندو سر ديگرى كلاه گذاشته است ، چون يكى مىگويد من هر دو نفر را خلع كردم و ديگرى مىگويد در يكى راست گفت و در ديگرى دروغ گفت ، آن يكى را من قبول ندارم ؛ و هنوز از منبر پايين نيامده ، خودشان با همديگر جنگشان در گرفت و فحش و فضاحت كه تو چرا كلاه سر من گذاشتى ؟ و معلوم شد كه قضيه پوچ است .
به هر حال ، قضيهء حكميت هم همينطور است . چرا على ولو اينكه خوارج هم بر او فشار آوردند حاضر به حكميت شد و جنگ را ادامه نداد ؟ حداكثر اين بود كه كشته مىشد ، همينطور كه پسرش امام حسين كشته شد ؛ چنان كه مىگوييم چرا پيغمبر در ابتدا نجنگيد ؟ حداكثر اين بود كه كشته بشود ، همينطور كه امام حسين كشته شد . چرا در حديبيه صلح كرد ؟ حداكثر اين بود كه كشته بشود ، همينطور كه
هامش
( 1 ) نهج البلاغه صبحى صالح ، خطبهء 74 .