تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
بيست و پنج سال مىگذرد و در تمام اين بيست و پنج سال على يك مرد به اصطلاح صلح جو و مسالمت طلب است . آن وقتى كه مردم عليه عثمان شورش مىكنند ( همان شورشى كه بالأخره منجر به قتل عثمان شد ) على خودش جزء شورشيان نيست ، جزء طرفداران هم نيست ، ميانجى است ميان شورشيان و عثمان ، و كوشش مىكند كه بلكه قضايا به جايى بينجامد كه از طرفى تقاضاهاى شورشيان - كه تقاضاهايى عادلانه بود راجع به شكايتى كه از حكام عثمان داشتند و مظالمى كه آنها ايجاد كرده بودند - برآورده شود و از طرف ديگر عثمان كشته نشود . اين در نهج البلاغه است و تاريخ هم به‌طور قطع و مسلّم همين را مىگويد . به عثمان مىفرمود : من مىترسم بر اينكه تو آن پيشواى مقتول اين امت باشى ، و اگر تو كشته شوى باب قتل بر اين امت باز خواهد شد ، فتنه‌اى در ميان مسلمين پيدا مىشود كه هرگز خاموش نشود . پس على حتى در اواخر عهد عثمان - كه بدترين دوره‌هاى زمان عثمان بود - نيز ميانجى واقع مىشود ميان شورشيان و عثمان . در ابتداى خلافت عثمان هم وقتى كه آن نيرنگ عبد الرحمن بن عوف طى شد كه در آخر فقط دو نفر از شش نفر به عنوان كانديدا و نامزد باقى ماندند : على عليه السلام و عثمان ، [ روش حضرت از همين قبيل بود . قضيه از اين قرار بود كه عمر شورايى مركب از شش نفر را مأمور انتخاب جانشين خود كرد . در اين شورا ابتدا ] سه نفر كنار رفتند ، يكى به نفع حضرت امير و او زبير بود ، يكى به نفع عثمان و او طلحه بود ، و يكى به نفع عبد الرحمن و او سعد وقّاص بود . سه نفر باقى ماندند . عبد الرحمن گفت من هم داوطلب نيستم . باقى ماند دو نفر ، و رأى شد رأى عبد الرحمن . عبد الرحمن به هركس رأى بدهد او چهار رأى دارد ( چون خودش دو رأى داشت ، هر يك از آن دو هم دو رأى داشتند ) و طبق آن شورا خليفه است . اول آمد نزد حضرت امير و گفت : من حاضرم با تو بيعت كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيرهء شيخين . فرمود : من با تو بيعت مىكنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و آنچه خودم درك مىكنم . بعد رفت نزد عثمان و گفت : من با تو بيعت مىكنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيرهء شيخين . گفت : بسيار خوب ، قبول مىكنم ؛ در صورتى كه عثمان از سيرهء شيخين هم منحرف شد . به هر حال ، در آنجا آمدند به حضرت اعتراض كردند كه چرا اين‌طور شد ؟ حال كه اينها چنين كارى كردند تو چه مىكنى ؟ ( در نهج البلاغه است )