اشتر را قبول نداريم . چند نفر ديگر را هم قبول نكردند . گفتند : ما فقط ابوموسى اشعرى را قبول داريم . حالا ابوموسى كيست ؟ آيا جزء لشكريان على است ؟ نه ، ابوموسى كسى است كه قبلًا حاكم كوفه بوده و على عليه السلام او را از حكومت كوفه معزول كرده است . يك آدمى است كه اصلًا در دلش با على عليه السلام دشمنى دارد .
ابوموسى را آوردند . ابوموسى هم گول عمرو عاص را خورد و آن حقهاى كه به بازى شبيهتر بود از امر جدى و مكرر شنيدهايد رخ داد .
وقتى كه فهميدند گول خوردهاند ، گفتند اشتباه كرديم . حالا كه مىگويند اشتباه كرديم ، اقرار آن اشتباهشان اشتباه ديگرى است . نگفتند اشتباه كرديم آن روزى كه از جنگ با معاويه دست برداشتيم و ما بايد مىجنگيديم ؛ اين ، جنگ با قرآن نبود ، جنگ له قرآن بود نه عليه قرآن . گفتند : نه ، آن درست بود . و نگفتند اشتباه كرديم كه ابوموسى را معين كرديم ، بايد تسليم ابن عباس مىشديم يا مالك اشتر را مىفرستاديم . گفتند : اساساً اينكه ما قبول كرديم در دين خدا دو تا انسان بيايند داورى كنند كفر است . در قرآن مىفرمايد :
« إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ »
« 1 » حكم منحصراً مال خداست . چون قرآن گفته حكم منحصراً مال خداست ، هيچ انسانى حق داورى ندارد . پس اساساً داور معين كردن ، كفر و شرك بوده است . همهمان كافر شديم . ما كه توبه كرديم : « اسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبّى وَ اتوبُ الَيْه » . آمدند سراغ على : على ! تو هم كه مثل ما كافر شدى ، تو هم استغفار كن . ( حالا ببينيد مشكل چيست ؟ معاويه مشكل على است يا اين خشكه مقدسها ؟ عمرو عاص مشكل على است يا اين خشكه مقدسها ؟ ) فرمود : شما اشتباه مىكنيد ، حكميّت كفر نيست ، معنى آيه را شما نمىدانيد ،
« إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ »
يعنى قانون فقط از ناحيهء خدا بايد وضع بشود يا كسى كه خدا به او اجازه داده است . ما كه نخواستيم كسى ديگر بيايد برايمان قانون معين كند .
ما گفتيم قانون ، قانون قرآن ؛ دو نفر بيايند مطابق قرآن داورى كنند ، خدا كه نمىآيد در اختلافات افراد داورى كند ! گفتند : حرف همين است و همين . على فرمود : من هرگز گناهى را كه مرتكب نشدهام اقرار نمىكنم و هرگز چيزى را كه خلاف شرع نيست نمىگويم خلاف شرع بوده است . من چطور بيايم به خدا و پيغمبر دروغ ببندم ، بگويم حَكَم قرار دادن ، داور قرار دادن در اختلافات ، خلاف شرع و كفر است ؛ خير ،
هامش
( 1 ) انعام / 57 .