باخته است .
و يا در مواردى مىفرمايد :
نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ
« 1 » .
از خدا غافل شدند و خدا را از ياد بردند ، پس خدا خودشان را از خودشان فراموشاند و خودشان را از خودشان غافل ساخت .
براى يك ذهن فلسفى اين سؤال پديد مىآيد كه مگر ممكن است انسان خود را ببازد ؟ باختن از دست دادن است و نيازمند به دو چيز است : يكى « بازنده » و ديگر « باخته شده و از دست رفته » . چگونه ممكن است انسان خود را زيان كند و خود را ببازد و خود را از دست بدهد ؟ آيا اين تناقض نيست ؟ .
همچنين مگر ممكن است انسان خود را فراموش كند و از ياد ببرد ؟ انسان زنده همواره غرق در خود است ، هر چيز را با اضافه به خود مىبيند ، توجهش قبل از هر چيز به خودش است ، پس فراموش كردن خود يعنى چه ؟ .
بعدها متوجه شدم كه اين مسأله در معارف اسلامى ، خصوصاً دعاها و بعضى از احاديث و همچنين در ادبيات عرفانى اسلامى و بلكه در خود عرفان اسلامى ، سابقهء زياد و جاى بس مهمى دارد ؛ معلومم شد كه انسان احياناً خود را با « ناخود » اشتباه مىكند و « ناخود » را « خود » مىپندارد و چون ناخود را خود مىپندارد آنچه به خيال خود براى « خود » مىكند در حقيقت براى « ناخود » مىكند و خود واقعى را متروك و مهجور و احياناً ممسوخ مىسازد .
مثلًا آنجا كه انسان واقعيت خود را همين « تن » مىپندارد و هرچه مىكند براى تن و بدن مىكند ، خود را گم كرده و فراموش كرده و ناخود را خود پنداشته است . به قول مولوى مثلش مثل كسى است كه قطعه زمينى در نقطهاى دارد ، زحمت مىكشد و مصالح و بنّا و عمله مىبرد آنجا را مىسازد و رنگ و روغن مىزند و به فرشها و پردهها مزين مىنمايد اما روزى كه مىخواهد به آن خانه منتقل گردد يك مرتبه
هامش
( 1 ) . حشر / 19 .