خوديابى و خدايابى
بازيافتن خود علاوه بر اين دو جهت ، يك شرط ديگر هم دارد و آن شناختن و بازيافتن علت و خالق و موجد خود است ؛ يعنى محال است كه انسان بتواند خود را جدا از علت و آفرينندهء خود به درستى درك كند و بشناسد . علت واقعى هر موجود مقدم بر وجود اوست ، از خودش به خودش نزديكتر است .
« وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ . »
« 1 » .
« وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ . »
« 2 » .
عرفاى اسلامى روى اين مطلب تكيهء فراوان دارند كه معرفة النفس و معرفة اللَّه از يكديگر جدا نيست ؛ شهود كردن نفس آنچنانكه هست - كه به تعبير قرآن « دم الهى » است - ملازم است با شهود ذات حق . عرفا حكما را در مسائل معرفة النفس سخت تخطئه مىكنند و گفتههاى آنها را كافى نمىدانند .
يكى از سؤالات منظوم كه از خراسان براى شيخ محمود شبسترى آمد و او پاسخ آنها را به نظم گفت و گلشن راز از آنها به وجود آمد ، در همين زمينه است . سؤال كننده مىپرسد :
كه باشم من ؟ مرا از من خبر كن * چه معنى دارد اندر خود سفر كن ؟
او در پاسخ به تفصيل بحث مىكند و از آن جمله مىگويد :
همه يك نور دان ، اشباح و ارواح * گه از آيينه پيدا ، گه ز مصباح
تو گويى لفظ « من » در هر عبارت * به سوى روح مىباشد اشارت
من و تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
برواى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس « 3 »
يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو
هامش
( 1 ) . ق / 16 .
( 2 ) . انفال / 24 .
( 3 ) . در اين بيت به جملهء معروفى از محيى الدين عربى اشاره كرده كه مىگويد : « هركس گمان كند با آنچه حكما گفتهاند به معرفة النفس نايل شده است فقد استسمن ذا ورم و نفخ فى غير ضرم » .