در گلويش بماند :
اما وَاللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ ابى قُحافَةَ وَ انَّهُ لَيَعْلَمُ انَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحى .
به خدا قسم پسر ابوقحافه پيراهن خلافت را به تن كرد در حالى كه خود مىدانست محور اين آسياسنگ منم .
دوم اين است كه چرا خليفهء پس از خود را تعيين كرد ؟ خصوصاً اينكه او در زمان خلافت خود يك نوبت از مردم خواست كه قرار بيعت را اقاله كنند و او را از نظر تعهدى كه از اين جهت بر عهدهاش آمده آزاد گذارند . كسى كه در شايستگى خود براى اين كار ترديد مىكند و از مردم تقاضا مىنمايد استعفايش را بپذيرند ، چگونه است كه خليفهء پس از خود را تعيين مىكند ؟ .
فَيا عَجَباً بَيْنا هُوَ يَسْتَقيلُها فى حَياتِهِ اذْ عَقَدَها لاخَرَ بَعْدَ وَفاتِهِ .
شگفتا كه ابوبكر از مردم مىخواهد كه در زمان حياتش او را از تصدى خلافت معاف بدارند و در همان حال زمينه را براى ديگرى بعد از وفات خويش آماده مىسازد .
پس از بيان جملهء بالا ، على عليه السلام شديدترين تعبيراتش را دربارهء دو خليفه كه ضمناً نشان دهندهء ريشهء پيوند آنها با يكديگر است به كار مىبرد ، مىگويد :
لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها « 1 » .
با هم ، به قوت و شدت ، پستان خلافت را دوشيدند .
ابن ابى الحديد در بارهء استقاله ( استعفاء ) ابوبكر مىگويد جملهاى به دو صورت مختلف از ابوبكر نقل شده كه در دورهء خلافت بر منبر گفته است ؛ برخى به اين
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 3 .