ابن ابى الحديد مىگويد :
« شكايت وانتقاد امام از خلفا ولو به صورت ضمنى و كلى متواتر است .
روزى امام شنيد كه مظلومى فرياد برمىكشيد كه من مظلومم و بر من ستم شده است . على به او گفت ( بيا سوته دلان گرد هم آييم ) ، بيا با هم فرياد كنيم زيرا من نيز همواره ستم كشيدهام . » .
ايضاً از يكى از معاصرين مورد اعتماد خودش معروف به ابن عاليه نقل مىكند كه گفته :
« در محضر اسماعيل بن على حنبلى ، امام حنابلهء عصر بودم كه مسافرى از كوفه به بغداد مراجعت كرده بود و اسماعيل از مسافرتش و از آنچه در كوفه ديده بود از او مىپرسيد . او در ضمن نقل وقايع ، با تأسف زياد جريان انتقادهاى شديد شيعه را در روز غدير از خلفا اظهار مىكرد . فقيه حنبلى گفت : تقصير آن مردم چيست ؟ اين در را خود على عليه السلام باز كرد . آن مرد گفت : پس تكليف ما در اين ميان چيست ؟ آيا اين انتقادها را صحيح و درست بدانيم يا نادرست ؟ اگر صحيح بدانيم يك طرف را بايد رها كنيم و اگر نادرست بدانيم طرف ديگر را ! .
اسماعيل با شنيدن اين پرسش از جا حركت كرد و مجلس را بهم زد ؛ همين قدر گفت : اين پرسشى است كه خود من هم تاكنون پاسخى براى آن پيدا نكردهام . »
ابوبكر
انتقاد از ابوبكر به صورت خاص در خطبهء « شقشقيه » آمده است و در دو جمله خلاصه شده است :
اول اينكه او به خوبى مىدانست من از او شايسته ترم و خلافت جامهاى است كه تنها بر اندام من راست مىآيد . او با اينكه اين را به خوبى مىدانست ، چرا دست به چنين اقدامى زد ؟ من در دورهء خلافت ، مانند كسى بودم كه خار در چشم يا استخوان